۱۰ تیر ۱۴۰۵

روز بیست و نهم _ باور کن

 یه تایم کوچیک گیر آوردم اومدم اینجا. همیشه اول آیدا رو می‌خونم. بس که قشنگ مینویسه و انگار از دل همه‌ی آدم‌های روی زمین خبر داره. آیدا رو که می‌خونم بی‌اختیار می‌زنم زیر گریه. بغض این چند روز بالاخره می‌ترکه تو بدترین روز و بدترین حالت من! 

اشک‌هام بند نمیاد پا میشم سریع یه چایی دم می‌کنم و میشینم لب پنجره. یه کم صورتم رو آب میزنم اما فایده نداره. ریمل و خط چشمم افتضاح شده. تو آینه یه کم به خودم نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم برق چشم‌هام چند روزه کم شده. اون شور و اشتیاقش آروم گرفته. 

آدم‌ها وقتی دوست داشته میشن، قشنگ‌تر میشن. باور کن. من از روی عکس‌هایی که از خودم میندازم می‌فهمم حال اون روز و اون دوره‌ام رو. آدم‌ها قشنگ‌تر میشن حتی وقتی فقط فکر می‌کنن کسی خاطرش رون رو می‌خواد. باورکن. حتی اگر غمگین باشن. حتی اگر اندوه همه‌ی عالم تو قلبشون باشه یه آدمِ غمگینِ قشنگن. 

باور کن

صبح زود که بیدار شدم با خودم گفتم امروز حتما از چت جی پی تی می‌پرسم که اگر آدم وقتی خیلی غمگینه تو گلوش یه چیزی حس کنه که گیر کرده ، باعث نمیشه مریض بشه؟!  این همون غم‌باد مامان‌بزرگ‌هامون نیست که می‌گفتن؟!  البته که یه مقداریش رفع شد و به لطف آیدا واینجا یه کم رد شد رفت پایین‌تر. 

حالا آرومم. باید به روی خودم نیارم و نقاب لبخند و آرامشم رو بزنم و برم چند جا تا شب! 

میرم جلوی آینه، خط چشم و ریملم رو دوباره درست می‌کنم. به چشم‌هام نگاه می‌کنم. چشم‌هایی که غمگینه اما قشنگه. یا دوست دارم اینطوری خیال کنم هنوز. 

باور کن

۲ نظر: