هجده سال از من بيشتر در اين دنيا زندگي كرده ،خوش قيافه است و خيلي پولدار.ينگه دنيا زندگي ميكنه دو تا پسر بررگسال داره ولي رفتارهاش متعادل نيست ، يك جوري خيلي جذابه و خيلي باهوش و همين باعث دردسر من شده. نه سال پيش براي اولين بار ديدمش ، همه شهر را وجب به وجب نشونش دادم آخر شب تو رستوران يوناني بهم گفت ميتونم بهت زنگ بزنم؟خنديدم و گفتم چرا نه؟ نميدونم چرا شماره ام را پشت صورتحساب نوشتم و تو موبايل اش سيو نكردم !؟!ديرتر سوار تاكسي كه ميشدم گفت با هم در تماسيم مراقب خودت باش ! فردا و فرداهاي ديگري از راه رسيدند و تماسي نگرفت .هشت ماه بعد شماره اي روي موبايل ديدم كه نمي شناختم ،خودش بود!جا خوردم ،خيلي عادي شروع كرد به احوال پرسي و حرف زدن انگار همه هشت ماه قبل با هم در ارتباط بوديم ، وقتي ديدم هيچ توضيحي نميده پرسيدم تا حالا كجا بودي شما؟مگر نميخواستي هشت ماه پيش تماس بگيري؟با خنده گفت خيلي گرفتار شدم واقعا ، برات سر فرصت تعريف ميكنم چيزي كه مهمه اينه كه بالاخره زنگ زدم !ماه ها با هم حرف ميزديم تا گفت ميخواد ٤ هفته بياد ديدنم گفتم باشه كارهاي هتل و …را انجام ميدم و پنج هفته بعد آمد و يك ماه و نيم اينجا بود.دوباره برگشت و دوباره غيبش زد !سه هفته بعد پيام داد ميتونم زنگ بزنم و دوباره بهانه تراشيد كه پسرم مشكل سلامتي پيدا كرد و الخ دوباره يك سال تماس تلفني و همين طور مثل قبل !بود و نبود ،پيدا و گم . يك حال معلق مزخرف ! هر بار درمورد رفتارش حرف ميزديم محكم به ديوار ميخورديم و دوباره بي خيال مي شديم مجبور ميشديم بي خيال بشيم . سه -چهار سال ارتباطمون كاملا قطع شد ،نه او و نه من تماسي نگرفتيم . وقتي امريكا به ايران حمله كرد شروع كرد به تماس گرفتن و ابراز نگراني در مورد وضع خانواده و دوستان ،دوباره ارتباط ،دوباره ميخواست بياد .گفت ميخوام شش ماه اروپا باشم گفتم اين چه ارتباطي به من داره گفت بيشتر به خاطر توئه ! چهار ماه در ارتباط دوباره ، از هفته قبل دوباره ناپديد شده ! نميدونم چه مشكلي داره ؟به قول بچه ها فازش چيه؟اما ميدونم خودم چه مشكلي دارم :من به آدم در تعليقي تبديل شده ام كه حتي خودم هم خودم را جدي نمي گيرم . رها ديروز گفت چرا اجازه ميدي اين آدم اين همه سال بازي ات بده؟ مردك ديوانه ست تعادل نداره تو چي؟به رها گفتم مشكل اصلي خود خود من ام گفت خوب خودت را درمان كن ! آدم شو ! به من اين رفتار برميخوره به تو برنميخوره ؟ بسه ديگه!!!
رها راست ميگه ، بسه ديگه. ميخوام آدم بشم ،نه بايد آدم بشم فكر ميكنم اگر نتونم آدم بشم دوستام را هم از دست ميدم و اولي اش رهاست . بدون آدماي نامتعادلي كه ميان و ميرن ميتونم زندگي كنم بدون دوستام اما نه !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر