۱.سالهاست «شازده کوچولو» کتاب امن منه؛ تنها کتابی که به سه زبان دارمش: فارسی، فرانسه و انگلیسی. وقتی دوستام به «جان» میرسن، یه نسخه بهشون میدم. «سین» استثنا بود. منِ خنگ، بهعنوانِ «دست از سرم بردار»، کتاب رو بهش دادم. بعد، وقتی دید دم به تلهی دوستی نمیدم، ناچار رهایم کرد؛ چند سال گذشت تا از دور اهلیام کرد و شد جانم.
۲. تعارف که نداریم، از یه سنی به بعد توی همیشگیهامون گیر میکنیم: همون جمع همیشگی، همون سلکشن آهنگ، جمعهشب، پیتزای خانگی با خمیر دستساز و یه گیلاس شیراز. به برکت کندو خیلی از همیشگیها رو کنار گذاشتیم و کارهای تازهای شروع کردیم که حالا، بعد از شش سال، خودشون شدن همیشگیهای جدیدمون. عصرهایی هم که کندو نمیریم، میریم باشگاه که عضلهی شکم و پا بسازیم، بلکه سنسی کمتر بهم بگه: «لقلق نزن.» از یه سنی به بعد معاشر تازه پیدا میکنیم، ولی راه معاشر تا دوستِ جانی به بینهایت میل میکنه. معاشرها هم دستهبندی خودشون رو دارن: همکار، همکلابی ــ همرزم میشه وقتی ورزش رزمیه؟ ــ همسایه و «پارتنرِ دوستِ پارتنر». به نظرم آخری رندومترین معاشره و گاهی هم صرفاً به اجبار پارتنرش حاضره.
۳. توی این چهلوچند روز تقریباً آدمهای مهمم رو بهتون معرفی کردم: «سین»، «نیره»، «آ»، مامانم اینا، «فیل»، «کوین»، «آیریس» و دو تا «کلی». هنوز چند نفر دیگه موندن. برنامهام این بود که سر فرصت دربارهی نیره بنویسم و بعد برم سراغ بقیه، ولی «آوا» دیشب زد توی صف؛ هم توی صف نوشتن، هم توی صف تبدیلشدن از معاشر به دوستِ جانی. سه سال و اندی پیش، آوا برای من توی دستهی «پارتنرِ دوستِ پارتنر/همسرِ همکارِ سین» بود. از پارسال، بعد از شروع جنگ، خیلی بیشتر آوا اینا رو میبینیم: گاهی توی باشگاه، گاهی برانچ برای کمتر کردن دلتنگی خانواده وسط قطعی اینترنت، گاهی هم ماستبستنی برای فرو دادن بغض کشتار دیماه. هفت سال از من کوچیکتره و تا حد خوبی برعکس منه؛ هیچ آبی براش مزهی آب تهران رو نمیده، انگار همیشه ذوق آشپزی و مهمونداری داره و عاشق رقصیدنه. حدود یه ماه پیش از جلوی یکی از این وندینگماشینهای «پاپمارت» رد شدیم. جلوش صف بود و آوا برام کانسپت عروسک شانسی و سریهای مختلفش رو توضیح داد. من هم بعداً یه چرخی توی سایت زدم و با دیدن سری «شازده کوچولو» ذوق کردم، تا اینکه دیدم شانس گرفتن خودِ شازده کوچولو یک از دوازدهست. یا باید دونهدونه ریسک میکردم، یا یه بستهی دوازدهتایی میگرفتم. بلافاصله شونه انداختم بالا و رفتم روی منبر که اینها همه بازی سرمایهداریه؛ هم پول رو به باد میدی، هم یه عالمه آشغال دور خودت جمع میکنی، بلکه آخرش یه شازده گیرت بیاد. ولم کن بابا.
۴. دیروز آوا پرسید کی میری باشگاه؟ گفتم همون ساعت همیشگی. گفت پس منم میام دست و آتلم رو ببینی. چند ماهیه والیبال شده کندوش و فعلاً روی دور آسیب افتاده. روی تردمیل با هم گرم کردیم، قربون انگشتش رفتیم، بعد من رفتم پی شکنجهی همسترینگم و اون موند به دویدن. من رسیده بودم به ساق پا که اومد کنارم، سرد کردیم و آمادهی خداحافظی شدیم. بعد یهو شوهرش با یه ساک پاپمارت اومد و دوتایی برام «تولدت مبارک» خوندن. اصلاً فکرش رو نمیکردم وسط اینهمه بلبشو یادش مونده باشه تولدمه، چه برسه به اینکه اون مکالمهی رندوم و ذوق من یادش مونده باشه. کل باشگاه و شما الان میدونین که من یه شازده کوچولو دارم که حباب بلوریِ گل سرخش توی دستشه (لینک). خلاصه که از دیشب، خریدن «شازده کوچولو» برای آوا رفته توی تو-دو لیستم! «سین» هم که یه دقیقه توی زندگیش رقابتی نبوده، از دیشب یهو دور گرفته که چطور این ایدهی درخشان به ذهنش نرسیده. هی برنامههایی رو که برای تولدم ریخته مرور میکنه، بلکه ببینه هنوز میتونه جلو بزنه.
🌹🦊
پاسخ دادنحذفین هم سهمی از مخاطبی از راه دور به قدر یک کامنت! 👆🏼