۰۹ مرداد ۱۴۰۵

چرا کسی نگفته بود اینقدر ترسناکه؟

 هربار که رابطه‌مون یه مرحله به ازدواج نزدیک می‌شه من یه بار پنیک می‌کنم. شبیه چندلرم، با این تفاوت که اون از تعهد می‌ترسید من از اشتباه کردن تو انتخاب بهتریییین گزینه. یه سری از هم‌کلاسی‌های مدرسه و دانشگاهم دومین ازدواجشون رو کردن، من ولی فکر می‌کنم طلاق پایان دنیاست و مبادا که اشتباه کنم. نه که ازدواج تحفه باشه، اما من دلم خانواده می‌خواد. حالا دیگه فقط از طلاق هم نمی‌ترسم. بدتر، مدام شک می‌کنم که دوستش دارم؟ به اندازه کافی دوستش دارم؟ اون چیزایی که دوست ندارم مهمن یا قابل چشم‌پوشی؟ نسبت قد به وزنش تغییر می‌کنه یا من حساسیتم رو اندامش کم می‌شه؟ با تفاوت‌های اخلاقی‌مون کنار میایم یا بدتر می‌شه؟ همه‌ی این سوالا برای اضطرابه یا واقعیه؟

تابستون پارسال که حلقه‌هامون رو گرفتیم و اینگیجد شدیم، یه دوره همین ترس‌ها رو داشتم. همه این سوال‌ها رو روزی هزاربار پرسیدم و اونقدر نشخوارهای ذهنی‌ام زیاد و آزاردهنده شد که یه دوره آسنترا (سلام نیلی و مستانه) شروع کردم. خوب بودم تا دو سه هفته بعد تموم شدن دارو که اول اضطراب برگشتن اضطراب! داشتم و بعد کم‌کم فکرهام دوباره شروع شد و حالا که صحبت از ثبت و سند ازدواجه، به اوج خودش رسیده. 

احمقانه‌ترین قسمتش اینه که تو رابطه قبلی، چشمم رو روی همه‌چی بسته بودم. منی که تو عمرم لب به سیگار نزدم، با سیگار کشیدن‌های سنگین و جانک‌فود خوردن‌هاش کنار اومده بودم و فاز پذیرش آدم‌ها اون‌طور که هستن برداشته بودم. یه جوری چشمام رو روی همه‌چی بستم که بدترین ضربه عمرم رو از اون خائن عوضی خوردم. حالا که به مهربون‌ترین و مثبت‌ترین مرد دنیا رسیدم، چک‌لیستم رو درآوردم داره همه‌چی رو چوب‌خط می‌کنم. شاید هم دلیلش همینه که یه جایی تو ناخودآگاهم می‌دونستم اون رابطه به سرانجام نمی‌رسه و سخت نمی‌گرفتم ولی حالا چون می‌دونم این رابطه پتانسیل پیش رفتن رو داره، ترس از اشتباه کردنم زده بالا! نمی‌دونم.

مغز آدمیزاد خیلی چیز عجیبیه. گاهی هم فکر می‌کنم احتمالا بعد از ازدواج و عروسی که بتونم به مغزم بگم کاریه که شده و همینه که هست، دیل وید ایت، این فکرا خود به خود دست از سرم برمی‌دارن.

یه زمانی آدم رمانتیکی بودم. بودم؟ حداقل بلد بودم چندتا متن احساسی بنویسم. این روزها پست‌های عاشقانه بقیه رو که تو اینستا می‌بینم فکر می‌کنم یعنی اونا اختلاف‌های بزرگ ندارن؟ شک نمی‌کنن به انتخابشون؟ ذکر هر لحظه‌شون «بار دیگر تو، بار دیگر تو»ئه؟ من یه جوری مضطربم و پر از سوال و اونقدر نوشتنم رئال شده، که احتمالا اگه بخوام عکس عروسی پست کنم، کپشنش شبیه پست وبلاگ می‌شه، با توضیح شرایط زندگی انسانی و ریسک همه انتخاب‌ها وجمع‌بندی که خلاصه ما هم با هم اختلافاتی داریم ولی خوشحالم که تصمیم گرفتیم یه شانسی به رابطه‌مون بدیم و دوسِت هم دارم راستی!

این پست اگه تراپیستم زودتر وقت می‌داد یا تو جلسه‌هامون یه خورده بیشتر گرا می‌داد که نگران باشم یا نباشم، شاید پست نمی‌شد. اما تا وقت جلسه بعدی رو بگیرم، نیازمند کامنت‌های سبزتان هستم :)

۸ نظر:

  1. برای من چیزهایی که دوست ندارم قابل چشم‌پوشی نبودن و سال‌هاست روی اعصابم هستن متاسفانه ولی خب باید ببینی چقد روی اعصابن و اعصابت چقدره 😬 و چقدر من آدم مناسبی نیستم برای نظر دادن در این مورد

    پاسخ دادنحذف
  2. خواهر من هم شبیه همین جایی هست که تو هستی - تنها چیزی که به اون هم گفتم که رابطهء موفق بلند مدت برای هیچ کسی اتفاق نمی افته - ساخته می شه. هر روز و هر هفته و هر سال باید هر دو نفر بهش فکر کنن و بعضی جاها اولویت رابطه رو بالاتر از خواست خودشون بدونن.

    پاسخ دادنحذف
  3. نپرسیده بودی خوب!
    من دم ازدواج خیلی حال تو رو داشتم. همین پترن تو، غیر سختگیر برای رابطه غلط و مو رو از ماست کشیدن برای رابطه درست. هی می‌گفتم اگه عوض شه بعدش چی؟ نه تو چندسال .. اینکه بعد از امضا یهو یه آدم دیگه بشه.
    واقعا باورم نمی‌شد یکی می‌تونه آنقدر آدم باشه و آدم بمونه. نکات بودم نکنه فقط میخواهم ازدواج کنیم و بعد مرد ایرانی درونش بیاد بیرون. خیلی هم به طلاق فکر کردم و مطمین شدم که راه طلاق برام بازه با اینکه ایران زندگی نمی‌کردیم‌. راستش من به رابطه‌های طولانی بیشتر مشکوکم تا رابطه‌های منجر به برک اپ و طلاق.

    پاسخ دادنحذف
  4. هیچ رابطه و آدم پرفکتی وجود نداره. و باید به هر آدمی به شکل هم مسیر نگاه کنی. شاید این مسیر همیشگی باشه شاید جایی ببینی مسیرت و خودت و اون آدم عوض شدین و تصمیم جدیدی بگیری. و اینکه ازدواج نوعی دل به دریا زدنه.

    پاسخ دادنحذف
  5. ما هیچ‌وقت نمی‌تونیم خوب و بد رابطه رو تضمین کنیم عزیز من. به نظرم‌ نترس. چون درنهایت آدم‌ها با گذشت زمان و سن و شرایط و اتفاق‌هایی که تو زندگی میوفته تغییر می‌کنن تا حدی! و به نظرم رضا درست می‌گه هردونفر باید روزانه تلاش کنن برای مواجهه با این تغییرات و درست کردن رابطه و دوام آوردنش.
    امیدوارم همه چی خوب پیش بره برات :*

    پاسخ دادنحذف
  6. اگه بخوای از ترسیدنات بترسی که هیچ کاری نمیکنی. اگه خیلی زیاد فکر کنی مثل خواهر من بعدا از نکرده هات پشیمون میشی. امضا: من که سه بار با شجاعت ازدواج کردم و‌طلاق گرفتم :))

    پاسخ دادنحذف
  7. مامان من میگه هر کی یبارو دیگه ازدواج میکنه دیگه :)))) من خودم هیچوقت علاقه نداشتم با کسی طولانی مدت باشم یا تو یه خونه زندگی کنم. هرکی بهم میگفت عروسی قسمتت بشه میگفتم عممممرا هرگز و خدانکنه. بعد یهو دیدم عه وسط چیزیم که هرگز نمیخواستم ولی فعلا دارم خیلی باهاش حال میکنم.

    پاسخ دادنحذف
  8. عزیزم نترس ، فکر کنم بیشتر حس هایی که داری طبیعیه، من تا چند ماه ابتدای ازدواجم تا به مشکل کوچیکی میخوردم ، نگاه میکردم به تخت خوابم و خونه ام و با تعجب میگفتم من اینجا چی کار میکنم :) تا الان که ۱۹ ساله از ازدواجم گذشته بارها و بارها این سوال رو توی شرایط سخت زندگی از خودم پرسیدم ، از همدیگه خسته شدیم ، دل همدیگرو رو شکوندیم و نا امید شدیم ، ولی همونطور که رضا گفت رابطه رو باید ساخت ، هر روز و هر روز ، مثل یه زنبور کارگر که همیشه برای کندوش تلاش میکنه ! ما هم بارها و بارها خراب کردیم و ساختیمش . پس نترس :*

    پاسخ دادنحذف