۲۵ خرداد ۱۴۰۵

۱۲ از ۳۰

 بعد از چهار ماه با مامان بابام تصویری حرف زدم. دو سال و نیمه که حضوری ندیده‌مشون و چهار ماه هم غیر حضوری. حالا که اینترنت وصل شد، یه‌هو دیدم اوه، چه مامان بابام پیر شده‌ن. لابد که من هم به چشم اونا همین. اوه، چه پیر شده‌م. 

خوبیِ این‌که آدما هر روز و ذره‌ذره همو می‌بینن همینه که این‌جور تغییرات به چشم‌شون نمیاد. همه جلوی چشم هم‌دیگه یواش‌یواش تغییر می‌کنن، پیر می‌شن، شکسته می‌شن، و این بخشی از زندگیه. اما بیرون از دایره که باشی، همه‌چی بیشتر به چشمت میاد. حادتر می‌شه. تغییرها عمده و اساسی به چشم میاد.

عین همین اتفاق رو تو صورت دوستامم می‌بینم. فکر می‌کنم تا یه جایی می‌شه آدم هنوز ارتباط‌شو باهاشون حفظ کنه، ولی از یه جایی به بعد نه. عملاً از مدار زندگی‌شون می‌ری بیرون و فقط تغییراتت به چشم میاد. فکر می‌کنم ولی من که تو مغزم تغییری نکرده‌م که!

هر بار به این چیزا فکر می‌کنم، بلیتی که ماه‌هاست تو اینباکس‌مه رو تو مشتم بیشتر فشار می‌دم که آخ‌جون، تموم می‌شه این فکرای بیهوده. از اون‌ور اما روزی سه بار خیره می‌شم به تاریخ بلیت و هی هر بار فکر می‌کنم این‌بار چند ماه عقبش بندازم؟ 

از چی می‌ترسم؟ دارم از مواجه شدن با چی فرار می‌کنم؟

هیچ نظری موجود نیست: