۳۱ خرداد ۱۴۰۵

تلفن حال خوب کن

 پوریا کلی با ما تمرین کرد که یاد بگیریم در نوشتن از اول شخص به سوم شخص شیفت کنیم .حالا دیگه اینقدر سوم شخص نوشتم یادم رفته که چطور اول شخص می نوشتم ،البته اون گفت شیفت کنید که هر دو یاد بگیرید من در سوم شخص ماندم .نمی دونم چرا . داشتم وبلاگ رو می خوندم دیدم چه لذت بخشه اون حال اول شخص.این شد که تصمیم‌گرفتم نوشته امروز رو اول شخص برم .
شنبه اول صبح ، مثل همه شنبه هایی که خر است ، به زور بیدار شدم ، پسرم هم یکم سینوزیت اش باید خورده بود و آبریزش داشت به خاطرش کمی دیرتر رسیدم شرکت .
یک کار مهمی که از چهارشنبه مونده بود رو تموم کردم و با خیال راحت رفتم قهوه ساعت ۱۰ رو خوردم حالا خود این قهوه داستانها داره که اینجا بهش نمی پردازم،
پشت میزم که برگشتم .تلفنم زنگ زد معاونت کل واحد بود .آدم مهمیه برام.
فکر کردم اشتباه گرفته، گوشی رو برداشتم و مثل همیشه گرم شروع کرد به حال و احوال پرسی. پرانرژی و حال خوب کن.
بهم گفت اگه تونستی حدس بزنی کدوم دوستت رو دیدیم ، الان  از یک جلسه ای اومدم ، اونجا یکی بهت خیلی سلام رسوند و کلی ازت تعریف کرد ، زنگ زدم اینو بهت بگم.
دیگه با چند تا سوال خودش گفت آقای نون .
یکی از مدیرهایی بود که سالها پیش چندین سال باهاش همکاری خیلی خوبی داشتم .حالا مثل اینکه مدیر بود در شرکتی که کارفرمای ما بود . با خنده گفتم پس پولاهاتون اونجا گیر کرد بگید براتون بگیرم .
کلی حال خوب با هم رد و بدل کردیم و قطع کردیم‌.
حالم بعدش خیلی خوب بود ، از اینکه مدیرم خوشحاله که توی تیم اش هستم نه به خاطر کارم به خاطر اینکه آدم مهمیه برام .
یک حس تعلق خوبی به جایی که ایستادم به ادمهایی که در صنعت کوچک ما می چرخند ادمهای آشنای دور ...
بعد از ۲۰ سال کار کردن اینها چاشنی هستند که کار کردن رو لذت بخش می کنند مثل پودر کاری توی غذا 

هیچ نظری موجود نیست: