۲۴ خرداد ۱۴۰۵

۱۱ از ۳۰

 یه چیزی که این‌جا هیچ‌وقت برام عادی نمی‌شه، سینماست. سینما رفتن و فیلم‌های مطرح روز رو توی سینما دیدن. هر بار مواجه می‌شم با این واقعیت که این حکومت چه‌جوری خوشی‌های به این بدیهی و سادگی رو از ما دریغ کرده، هر بار مثل روز اول خشمگین می‌شم. 

ال تکست داد کجای شهری؟ بریم فیلم اسپیلبرگ؟ تریلر فیلم رو دیده بودم و می‌دونستم تایپ من نیست، ولی فکر کردم مگه می‌شه از یه کارگردان قَدَر فیلم جدبد بیاد رو پرده و تو امکانش رو داشته باشی همون شب بری ببینی‌ش و نری؟ گفتم معلومه که میام. با این که کل روز تعطیل رو کار کرده بودم و خسته بودم و داشتم از کم‌خوابی می‌مردم، اما گفتم خب. 

ونکوور این‌قدر شهر آروم و بی‌حادثه‌ایه که الان که داره توش مسابقات جام جهانی برگزتر می‌شه، اصلاً دیگه نمی‌شه شناختش. انگار یه آقای خوش‌تیپ و جنتلمن یه‌هو تبدیل شده باشه به یه لمپن کر و کثیف. از محل کارم میام بیرون و می‌ندازم تو گرنویل تا برسم به سینما. گرنویل رو به خاطر جام بسته‌ن و توش غلغله‌ست. شلوغ و کر و کثیف. حین راه رفتن دارم توییتر رو اسکرول می‌کنم و فکر و ذکرم اخبار توافق فرداست.

بلیت‌مون سانس ده شبه. من دارم از خواب می‌میرم و فقط یه پیرهن لینن تنمه که برای سینما زیادی سرده. دارم از خواب و از سرما می‌میرم و اسپیلبرگ اصولا کارگردان مورد علاقه‌م نیست. ولی فیلم آیمکسه و صداش فوق‌العاده‌ست و هر چی نباشه اسپیلبرگه. کت ال رو می‌ندازم روم و چارزانو می‌شینم رو صندلی و سعی می‌کنم دو ساعت و نیم دووم بیارم. کاش یه فیلم از هانکه بود لااقل.

از فیلم میایم بیرون. گرمای هوای بیرون خیلی می‌چسبه. برخلاف همیشه‌ی شهر، همه‌جا شلوغه و پر از آدم و پر از صدای آژیر. ال می‌گه کریزی، یاه؟ اوهوم. شهر شبیه تهرانه. اینو نمی‌گم بهش. دیروقته. داریم تو شهر راه می‌ریم و راجع به فیلم حرف می‌زنیم. و راجع به لذت سینه‌فیل بودن. چند تا کاش میاد تو سرم. ولی به زبون نمیارم. ول کن آیدا. لذت همین لحظه رو ببر. هر کی و هر چیز دیگه‌ای رو که تو این لحظه دلت بخواد، اونم یه سوراخی یه بگ گنده‌ای داره و پشیمونت می‌کنه سه سوت. از هوای نیمه‌مرطوب آخر شب ونکوور لذت ببر و راجع به مامان‌بزرگ ئی‌تی حرف بزن.

هیچ نظری موجود نیست: