کمکم حس میکنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. انگار جایی رسالتی چیزی داشتهام که به نحو احسن انجامش دادهام و دیگر به کسی به چیزی دِینی ندارم. دیگر به کسی به چیزی تعلقی ندارم. کمکم حس میکنم این بیتعلقی دارد ریشه میکند در تنم، در جانم. دارد آنجور ریشه میکند که روزی سر برخواهمگرداند و منِ گذشتهام را به یاد نخواهم آورد.
مقاومت بیهودهای بود. حالا که دست برداشتهام از آنهمه تلاش فرسایشی، حالا که نخها کمتری مرا به طرف خود میکِشند، حالاست که تازه درمییابم چه مقاومتم بیهوده بوده تمام این ماهها. راه افتادهام توی جادهای که معلوم نیست تهاش کجاست. راه افتاده بودم توی جادهای که خیال میکردم میدانم تهاش کجاست. هر چند متری که میرفتم جلو سر برمیگرداندم که خیالم راحت باشد خانه را میبینم کوه را میبینم که خیالم راحت باشد راه را گم نکردهام. ماهها گذشت و کوه پشت سرم هی کوچک و کوچکتر شد و گردنم دیگر برنمیگشت و خشک شده بود بسکه به پشت نگاه کرده بود. ماهها گذشت و یک روز وسط جادهای که هنوز نمیشناختماش، دیدم دارم به روبهرو نگاه میکنم. نگاهم به افق است، به ته جاده. دیدم ته جاده هیچ معلوم نیست. دیدم من اما راه را یاد گرفتهام. راه را نه، راهرفتن در راهی که نمیدانم به کجا میرود را یاد گرفتهام. دیدم نخهای کمتری دارند مرا به طرف خوشان میکشند و دیدم بار روی شانههایم سبکتر است و دیدم دارم فقط همین امروز را زندگی میکنم. امروز. روز دیگر. روز به روز. دیدم دیگر آنقدرها به دیروز و به فردا فکر نمیکنم. دیگر نگاهم به گذشته نیست و آن روبهرو، دنبال چیزی نمیگردم. دیدم افتادهام در راهی، که دارم میروماش بیکه بخواهم بدانم به کجا میرسانَدَم.
فکر کردم «زندگی کردن در لحظه» که میگفتم، شاید عاقبت چیزی شبیه به همین باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر