سلام
احساس میکنم این پست من یک جورهایی بیرون اومدن از کمد باشه. گاهی اینجا کامنت گذاشتم و از روز اول هم با پشتکار همه پستها رو خوندم اما خودم همچنان با خودم درگیر بودم که بیام و بنویسم.
راستش اینکه از همون اولین فراخوان آیدا دلم میخواست بیام و شروع کنم به نوشتن با شما اما این ذهن بدبینم اجازه نداد. مثلا چرا؟ مثل اینکه من مرض کنترلگری دارم و باید اختیار همه چیز دست خودم باشه و اگه یه روزی آیدا و بقیه تصمیم گرفتن این وبلاگ هوا بشه و هیچی از اینجا باقی نمونه چی؟ و خوب من مرض احتکار و مرور خاطرات هم دارم. مثلا همین الان هم ماهی دوبار پیش میاد که برم آرشیو وبلاگ قدیمی رو شخم بزنم ببینم بیست سال پیش این موقع حالم چطور بوده.
اینکه چی شد اخرش تصمیم گرفتم بیام بنویسم دوتا دلیل اصلی داشت.
اول اینکه از جمع سه نفره دوستای صمیمی دوره لیسانسمون من مونترال زندگی میکنم و یکی نیویورک و یکی سیاتل. دوست نیویورکی داره میره سیاتل و چند روز پیش گفت کاش دوباره بریم تو یه شهر زندگی کنیم. یا اقلا دوتا شهر نزدیک. به من گفت بیا ونکوور تو هم. گفتم اگه هنر کنم و درسم تموم شه باید برم هر شهری که کار پیدا کنم تو این اوضاع. اما مشکل اصلیم با ونکوور افتاب نداشتنشه. من اگه یه هفته افتاب نبینم کارم تمومه. اینجا بود که ضربه رو زد. گفت پارسال که همه مونترال بودیم آیا تو اخرش تصمیم نگرفته بودی دست برداری از این سخت گرفتن زندگی به خودت و یکم نسبت به تجربه های جدید بازتر عمل کنی؟ دیدم راست میگه. فعلا که نمیتونم برم ونکوور اما بیام اینجا بنویسم. تهش اینه که یه کپی از هرچی اینجا نوشتم ببرم تو وبلاگ قدیمیم هم بذارم که اگه اینجا قرار شد یه روزی نباشه اونجا باشه. لااقل به خودم شانس اینو بدم که با ادمها اشنا بشم.
دوم اینکه احساس کردم اینکه میام میخونم و میرم و گاهی کامنت میذارم یه جورایی غیرمنصفانه است. فکر کردم خودم دلم نمیخواست بنویسم به امید اینکه با یه عده با هم مینویسیم اما تهش یه ادمهایی بیان بخونن و برن. میدونم هنوز هم ممکنه یه ادمهایی بیان بخونن و برن. اما باز هم فکر میکنم می ارزه. راستش دیدم الان من بیشتر ادمهای اینجا رو یجورایی میشناسم و این حس قشنگیه.
آیدا رو که از همون بیست و خورده ای سال قبل میخوندم. بعد اینجا کم کم بقیه رو شناختم. وقتی فهمیدم گلمک چند سالی مونترال بوده کلی احساس آشنایی بهم دست داد. اینم بگم نمیدونم چرا اما هی گلمک و دزیره رو با هم قاطی میکنم. رضا منو یاد خودم میندازه در ناتمامی. یه بار خیلی سال پیش به یه دوستی گفتم به قول بیهقی در همه کارها ناتمامی. اون خیلی ناراحت شد و به سختی از دلش درآوردم. اما تهش خودم شدم همون که در همه کارها ناتمامه. بعد که دیدم رضا با عنوان اقای ناتمام از خودش مینویسه احساس کردم یه فامیل پیدا کردم.
دلم میخواد تصویرم از همه رو بنویسم اما خیلی طولانی میشه. اما دوست دارم به همه تون سلام کنم. سایه، سارا، نیلی، نارنجی، برگاندی، وینانل (چقدر منتظرم نینی به دنیا بیاد) یوکو (کیکهات عالی اند. توی کانال ح سعی کردم تو عکس دسته جمعی با کیکی که برای تولدش پخته بودی حدس بزنم کدومی). از شهاب تصویر دارم. چون اوایل با فامیل مینوشت و تو یکی دوتا کانال دیگه که دنبال میکنم کامنتهاش رو با عکس پروفایلش دیده بودم و برام جالب بود. دلم برای نوشتههای سارا تنگ شده امیدوارم تولد جگرگوشه عالی پیش رفته باشه. دلم میخواد بدونم معین الان کجاست و چرا دیگه نمینویسه. و بقیه اسمهای فراوانی که همه رو یادمه و شاید کمکم نوشتم چه تصویری ازتون دارم.
فکر کنم برای اولین پست خیلی روده درازی کردم و اصلا به میزان کافی خجالتی نبودم. که البته اینم از عوارض چهارماه تو کمد زندگی کردنه.
فقط اصل کار رو یادم رفت. مهتاب اسم واقعی من نیست اما از دومین وبلاگم که نزدیک بیست سال پیش ساختم به این اسم مینوشتم. یه گوشه هم اون کنار نوشته بودم مهتاب اسم دختری است که قرار بود داشته باشم. آرام بود و مهربان و چشمهای خاکستری روشن که میخندیدند. من این مهتاب را یکبار فقط در هشت سالگیم دیده و عاشقش شده بودم. بعد که از بیست سالگی تصمیم گرفتم بچه نداشته باشم مهتاب شد اسمی که در وبلاگهایم با آن مینوشتم.
پ.ن: من اشتباه کردم و اینویتیشن رو با ایمیل اشتباهی اکسپت کردم. نمیدونم میشه کاری کرد براش یا نه.
چه خوب که به چلهی نوشتن پیوستی ☘️
پاسخ دادنحذفخیلی خوبه که مینویسی دمت گرم 🫂
پاسخ دادنحذفچه کار خوبی کردی، فکر می کنم بعدا بابت این شروع از خودت تشکر خواهی کرد.
پاسخ دادنحذفمنم اون اشتباه ایمیلو کردم، ایدا یه دعوتنامهی دیگه برات میفرسته و تو باید اونو قبول کنی
پاسخ دادنحذفولی این پست با همین اکانت میمونه، اگه نه باید پاکش کنی دوباره آپلودش کنی میایم باز برات کامنت میذاریم:>
این خیلی بامزه بود:"فکر کنم برای اولین پست خیلی روده درازی کردم و اصلا به میزان کافی خجالتی نبودم. "
مرسی از همهتون عزیزان
پاسخ دادنحذفحالا من خیلی کنجکاو شدم که اون دوستت که ناتمامی بهش برخورده الان به تمام و کمال رسیده یا نه. اسکینگ فور اٍ فرند!
پاسخ دادنحذفمیشه گفت اونطور که خودش دلش میخواد اره تقریبا. دلش میخواست بره امریکا دکترا بخونه و موفق بشه. خوند و موفق شد و ده ساله داره تو یکی از بهتربن شرکتهای تک کار میکنه، الان مدیر ارشده اونجا و داره به بازنشستگی زودهنگام فکر میکنه.
حذفخیلی هم خوب. مرسی که جواب دادی.
حذفچه پر شکوه اومدی :-) پست درخواستی: تصویرت از نارنجی!
پاسخ دادنحذفعزیز م. نارنجی یه خانم جوان مهربون و نرده فعلا برام. اتفاقا تو ذهنم اگه تو دنیای واقعی بودیم احتمال اینکه با نارنجی از همه صمیمی تر باشم خیلی بالاست.
حذفخوش اومدی مهتاب.
پاسخ دادنحذفممنونم
حذفمهتاب به عنوان یک آفتاب پرست میگم بهت که همه این حرفا در مورد ونکوور شایعه ی حسودااست :)) . اصلا روزای ابری و خاکستری اونقدری طولانی نیست. تو این چند سال که همیشه بعد چند روز بارونی یهو آفتابی شده که جووونمونو گرم و تازه کرده. و بعد انقدر زیبایی و سرسبزی میبینی که همونم دعا میکنی بیشتر بارون بیاد تا سرسبزیا قشنگ و پرشکوه تر بشن.
پاسخ دادنحذفمن خودم فکر میکردم یه روز آفتاب نبینم میمیرم. نمردم :))
واقعا؟ چه عالی. الان که اینو گفتی واقعا میخوام بیشتر بهش فکر کنم. چون میدونم از قشنگی اصلا قابل مقایسه با شرق نیست، و همینکه این همه برف و سرمای طولانی منفی هزار درجه مونترئال و تورنتو رو نداره امتیازش کلی بالاست. پس جدی بهش فکر میکنم. شاید اگه بتونم چند هفته بیام ونکوور بمونم بهم کمک کنه تصمیم بگیرم. مرسی که تجربهت رو گفتی.
حذف