▼

۱۵ مهر ۱۴۰۵

ساعتی در بی زمانی

مدت زیادی بود چهارزانو نشسته بودم. نمی‌دونستم چه‌قدر. خونه ساکت بود و از بری هم هیچ صدایی درنمی‌اومد.

من سعی می‌کردم روی مانترایی که داده بود تمرکز کنم. پاهام خوابیده بودن و سفت و سنگ شده بودن. بعداً فهمیدم که مدت خوبی رو کاملاً تمرکز داشته‌ام.

این وسط انواع فکرهای مزاحم می‌اومدن و می‌رفتن و من باز به مانترا برمی‌گشتم. یه جایی احساس کردم خیلی طولانی شده. چرا بری صداش درنمیاد؟ فکر کردم نکنه وسط مدیتیشن سکته کرده؟ نه، مگه می‌شه کسی در اوج آرامش سکته کنه؟ چرا که نه، شاید هم بکنه! می‌شه کسی نشسته بمونه اگه سکته کنه؟ اگه اون سکته کرده و اعلام پایان نمی‌ده، پس منم همین‌طوری در بی‌زمانی ادامه بدم، منم می‌میرم. چشمم رو یه‌ذره باز کردم ببینم اصلاً هست یا نیست. اونجا بود، مثل یک مجسمه، و من باید ادامه می‌دادم. تعداد مانترا رو در هر دم و بازدم بیشتر کردم که نتونم بینش به چیزی فکر کنم.

بالاخره بعد از هزار سال، با صدای آرومی که به‌زور شنیده می‌شه گفت: «اوکی، حالا دراز بکشیم.» چند دقیقه حالت جسد و بعد کش‌وقوس و بعد با تن صدای معنوی‌ای پرسید: «حس و حالت چجوری بود؟»

سریع گفتم: «فکر کردم تو مرده‌ای!»

شروع کرد به خندیدن؛ بلند، از اون نوع خندیدنی که به‌ندرت ازش می‌بینم. منم خندیدم. از خنده شکمش رو گرفته بود و زانوهاش رو آورده بود طرف شکمش، سرش بالا بود و می‌خندید. من به اون منظره از بالا نگاه می‌کردم.

قشنگ‌ترین حالت انسانی بود. از عشق‌بازی و سکس هزار بار شیرین‌تر بود. زن و مردی، بعد از زمان طولانی مراقبه و تجربه‌ی خلسه، روی زمین ولو شده بودند و می‌خندیدند.

یک ساعت کامل ما آنجا بودیم و نبودیم.

برای جدیدها:

بری دوست معنوی منه؛ پایه‌ی مدیتیشن و یوگا و ریکی! معلم پیانو هم هست. اینجا یک اجرای کوچیک ازش ببینید.

```

۷ نظر:

  1. دلم مدیتیشن طولانی خواست

    پاسخ دادنحذف
  2. به‌به چه خوب نیلی. من هنوز هم پر از افکار مزاحم می‌شم. خیلی هم بلد نیستم مدیتیشن کنم البته 🥺

    پاسخ دادنحذف
  3. اونجایی که یه ذره چشمتو باز کردی منم خندیدم. یه بار بچه ی دوستم اومد سر کلاس یوگا، چهار سالش بود. توی شاواسانا همش می گفت مامان خوابیدن که ورزش نیست. چرا همه خوابیدن؟

    پاسخ دادنحذف
  4. من هیچوقت نتونستم مدیتیشن کنم بس‌که حواسم به هزارجا میره و بسکه کنترل‌گرم. بعد یه وقتها که تو جمع با ادمها نشستم به مدیتیشن هی وسطش لای چشممو باز می‌کردم لبینم واقعا بقیه الان در خلسه‌اند یا مث من اداشو در میارن😆
    ولی آخر کلاس یوگا همیشه خوابم می‌برد😆

    پاسخ دادنحذف
  5. نیلی من وقتی دوره ده روزه ویپاسانا بودم یه روزهایی با خودم می‌گفتم نکنه مامانم چیزیش شده باشه، نکنه خونه‌ام و دزد زده باشه، خواهر و برادرم چطورن؟ اما بعد از دوره متوجه شدم ذهن چقدر دغل‌کاره

    پاسخ دادنحذف
  6. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  7. من توی یوگا نمیتونم تمرکز کنم ؛ انقدر متمرکز و ساکن بودی که پاهات خوابیده بودن:)

    پاسخ دادنحذف