▼

۱۴ مهر ۱۴۰۵

کلافگی


بعدازظهرها وقتی از شرکت می‌رسم خونه خشم دارم.


واقعا استراحت خاصی نمی‌کنم و مشغول انجام کارهای خونه و پختن شام می‌شم. با وجود اینکه این وسط‌ها مردْ هم یه گوشه‌ی کار رو می‌گیره، ولی از این بابت که به خوندن کتاب، گوش دادن به جلسه‌های کلاس نویسندگی‌م و بالطبع تمرین داستان‌نویسی و کارهایی که مال خودمه نمی‌رسم، کلافگی دست می‌اندازه بیخ گلوم.


با خان داداش که حرف می‌زدم، می‌گفت در حال حاضر به خاطر کار شاید باید از یسری برنامه‌ها بگذری.


ولی آخه شاید لازم باشه من یه عمر اینجوری کار کنم، پس کارهایی که دوست دارم بکنم چی می‌شه؟


به این‌ها که فکر می‌کنم حالم خراب می‌شه و مچاله می‌شم توی خودم. دوباره و چندباره اون حس ناکامی میاد بالا که تو نتونستی هندل کنی اوضاع زندگی‌رو.

۳ نظر:

  1. به خودت حق بده سبمین جون. کار بیرون و کار خونه خیلی زمان و انرژی می‌گیره ازت🫂
    من وقت‌هایی که این‌طوری می‌شم، سعی می‌کنم از تایم کم برای خودم استفاده‌کنم. حتی در حد ۱۰ تا ۱۵ دقیقه. بعد یه گوشه‌ی مغزم خوشحال می‌شه که به کم برای خودم بودم.

    پاسخ دادنحذف
  2. برای من این فکر که "نتونستی هندل کنی اوضاغ زندگی رو" معمولا وقتی قوی میشه که خیلی هم دارم هندل می کنم اوضاع زندگی رو فقط این زندگی اون زندگی که من دلم می خواست نیست.

    پاسخ دادنحذف
  3. سیمین تازه رفتی سر کار؟ من سال های اولی که سر کار می رفتم اصلا نمی رسیدم یه فیلم هم ببینم. همش خسته بودم و همش فکر می کردم کارای خونه و اشپزی و اینا مونده. به معاشرت با دیگران که اصلا نمی رسیدم. اما یواش یواش جا باز کردم براشون. البته قبول هم کردم که در طول هفته خیلی نمی تونم کار خارج از برنامه داشته باشم و باید بذارم برای آخر هفته. حسی که داری رو معمولا همه تجربه می کنن.

    پاسخ دادنحذف