آقای ناتمام دائم نگران است و به بچه هایش فکر می کند؛ یا برعکس؟
آقای ناتمام متنفر است از اینکه دائم و لحظه به لحظه چک شود که کجاست و کی می رسد و چرا دیر کرده است. برای همین هم بر خلاف میلش مدتهاست که موقعیت تلفنش را با همسرش به اشتراک گذاشته است تا دیگر لازم نباشد هیچ وقت جواب پس بدهد که کجاست و کی می رسد و پس چرا هنوز نرسیده است.
و باز هم فایده ای ندارد. مثلا همین دو شب پیش که آقای ناتمام پسرش را برده بود کلاس و بعدش پس از اخذ ویزا از همسرش با چندتا از پدرهای همکلاسیهای بچه ها از مدرسه قرار شام هم گذاشته بود. آقای ناتمام به علت ضیق وقت زیرانداز و وزنه های خودش را هم پشت ماشین گذاشت با یک حوله - و کنار کلاس پسرش بساطش را پهن کرد و چهل و پنج دقیقه حرکات ورزشی خودش را هم انجام داد و در حمام کوچک رختکن کلاس ورزش پسرش دوش گرفت تا بوی عرق ندهد. وسط همین ورزش و دوش گرفتن بود که ناگهان چند پیغام پی در پی از همسرش دریافت کرد که برنامهٔ شام بچه ها به هم خورد و حالا او می خواهد برایشان مرغ سوخاری از فلانجا بگیرد و آقای ناتمام باید پسرش را به جای این زمان در آن مکان در یک زمان جدید و در مکانی کاملاَ بی ربط به همسرش تحویل دهد. خیلی هم خوب - غیر از اینکه آقای ناتمام این پیغام را وقتی خواند که باید ده دقیقه قبلش راه افتاده باشد تا در زمان جدید به مکان بی ریط برسد.
پس از مقداری ناسزای انگلیسی زیر لبی - چون از تاسزای فارسی خوش آهنگ تر است - آقای ناتمام پسرش را از کلاس برداشت و بساطش زیر بغلش گذاشت و به همراه کوله پسرش پرت کرد پشت ماشین و با سرعت خیلی غیر مجاز و سبقتهای خیلی خطرناک به سمت قرار جدید به راه افتاد. در همین لحظه هم یادش افتاد که به پدرهای دیگر قول بک بطری شراب هم داده است و باید سر راه یک توقف کوتاه هم داشته باشد. آقای ناتمام با مشاوره یا گوگل وهوش مصنوعی و محاسبهٔ بهترین مسیر و بقالی سرراهی و اضافه کردن ده دقیقه برای اطمینان تخمین زمانی رسیدنش را به همسرش اعلام کرد و او هم در عرض کمتر از نیم ثانیه جواب داد که چرا آنقدر دیر؟
آقای ناتمام نفس عمیقی کشید و داخل بقالی کوچک و بدون صفی شد و در کمتر از دو دقیقه خریدش را انجام داد و همینطور که سوار ماشینش می شد تلفنش زنگ خورد و اسم همسرش را نشان داد و تا گوشی را برداشت همسرش بدون سلام و احوالپرسی پرسید پس کجایی؟
آقای ناتمام خیلی جلوی خودش را کرفت که نگوید در جهنم طبقه پایینی اسفل السافلین و یا هوار بکشد که پس فایده این همه تکنولوژی و چشمپوشی از حریم خصوصی و فایند مای و کوفت و زهر مار چیست و فقط جواب داد شش دقیقه دیگر می رسد و گوشی را قطع کرد. هنوز دو دقیقه نشده بود که دوباره همسرش پیغام فرستاد که خواهش می کند آقای ناتمام جای دیگری توقف نکند و سریعتر بیاید. آقای ناتمام که تا این لحظه خودش را نگه داشته بود مغزش متلاشی شد و ماشین را از جاده خارج کرده و با تخته گاز به ته دره سقوط کرد، حداقل در تصوراتش.
درهمین لحظه پسرش که کنارش نشسته بود و برخلاف معمول ساکت بود و حرف نمی زد تلفن آقای ناتمام را برداشت و قفلش را باز کرد و مشغول تایپ کردن شد. آقای ناتمام که در حالت عادی با این کار پسرش خیلی مشکل دارد که بدون اجازه و بی دلیل تلفن را بردارد و مشغول تماشای خدا می داند چه مرخرفاتی شود این دفعه هیچ اعتراضی نکرد چون میدانست با این اعصاب خط خطی حتما بیخودی داد میزند و حوصله و ظرفیت دعوا کردن با پسرش را اصلاً ندارد.
بالاخره به قرار جدید و مکان جدید با حدود پانزده دقیقه تاخیر رسید و پسرش از او خدا حافظی کرد و پیاده شد و به مادرش رسید و آقای ناتمام هم به پدرهای دیگر پیوست و یک لیوان ویسکی گرفت و کمی نفس کشید و آرامتر شد. تازه سر میز نشسته بود که چشمش افتاد به پیغامهای خودش با همسرش - و آخرین پیام از طرف خودش: «مامان این من هستم از تلفن بابا. می خواستم خواهش کنم کمی به بابا مجال بدهی و مرتب با او تماس نگیری. من شاهد هستم که دارد تمام تلاشش را می کند که به شما دیر نرسد. اگر کمی با او مهربانتر باشی او هم آرامتر رانندگی می کند و من هم خوشحالتر می شوم. ممنونم.» بالای ابر آبی پیغام هم یک قلب صورتی - از همسرش.
آخیی چه بچه ی ماهی ❤️
پاسخ دادنحذفمتن عالیست
پاسخ دادنحذفو
چه ماجراجوییی عجیبیست از سر گذراندن موقعیتهای زناشوهری در حضور فرزندان
هست واقعا. من مهندس برق هستم و همه اش فکر می کنم حضور بچه ها مثل سیم زمین/ ارث هست برای زندکی ما. بدون این سیم همه مدارها ساده تره و همه چیز هم کار می کنه فقط اگر اتصالی پیش بیاد همه چیز منفجر میشه.
حذفچه جالب که تحصیلات من هم مهندسیی برقه و مثالات رو دقیقا درک میکنم.
حذفآخی پسرک❤️
پاسخ دادنحذفییا اینجوری نگاه کن که شاید همسرت اون روز پر اضطرار بوده و تنش ناشی از کار یا دیر شدن هرچیز داشته
صد در صد. و واضح و مبرهن است که کل این ماجرا و پیچیدگی ها خودساخته و برای این بود که آقای ناتمام به خوشگذرونی و عرقخوری با پدران دیگر برسه.
حذفوای راست میگی؟؟ از دست تو رضا :))
حذفانقدر خوب و ملموس نوشتی حست رو؛ چهقدر بغلت کردم و ناراحتت شدم که رنج کشیدی و تحت فشار بودی 🤭
خودساخته نه به معنی تخیلی - یعنی اینکه اگر آقای ناتمام نمی خواست شب بره الواتی و شام بیرون هیچ کدوم از این اتفاقها که کی ساعت چند کجا باشه لازم نبود!
حذفآهان ...حله.
حذفکلمهی خودساخته میسآندرستندیگ شدهبود برام!
پسرت پسرت 😍
پاسخ دادنحذفای جان من🐣🤍کوچکِ با شعور ..
پاسخ دادنحذفوای قربون پسرت برم من خداا🥲❤️ چه مهربون و فهمیدهست.
پاسخ دادنحذفرضا متاسفم که انقدر تحت فشار بودی 🫂🫂
امیدوارم هردوتون بتونین آرامش بیشتری بهم بدین تا تو اینجور مواقع کمتر گیرکنی. این حجم استرس مطمئناً بالا بوده که پسرت دستبهکار شده.
مراقب خودت باش🤍
پسر جان چه در نوشتن چه خوب تونستند آرامش رو بدن به هر دوتون... اگر این اتفاق واقعی بود، خیلی خوب از پسش براومدین. به قول دوستم که همیشه بهم میگه
پاسخ دادنحذفآراااااااام،آرااااااااام. شما دقیقاً آرااااااااااام جلو رفتید. 👏👏
در جزئیات تصرف کردم به نفع داستان - ولی بیشترش واقعی بود. ولی دراون لحظه خیلی هم آرام نبود :)
حذفدر جزئیات تصرف کردم به نفع داستان - ولی بیشترش واقعی بود. ولی دراون لحظه خیلی هم آرام نبود :)
حذفخیلی خوب و با آرامش جلو رفتید حتی اگر تصرف کرده باشید. 🌱✨
حذفاین متن قشنگترین متن شما بود🥰
پاسخ دادنحذفهممم - ممنونم! حالا دارم به معیارهای قشنگی و بقیه نوشته هام فکر می کنم.
حذفچه بالغانه رفتار کرده دمممش گرم
پاسخ دادنحذفای خدااا ماچش کن🥰🥰
حذف