در راستای مسابقهی استانی و امتحان یه ماه و نیم دیگهام، با سین قرار گذاشتیم که یکشنبهها اون بچهخوب خانواده باشه، به خانوادهها برسه و من تنهایی برم کندو. دو روز پیش یکشنبهی اول بود. اون رفت خرید هفته و کمک مامان اینای من. من هم چون خیلی وقت داشتم تا ۱۱ شه که برای کندو بزنم بیرون، گفتم سریع یه قیمه بار میذارم.
زمان برای من خطی نمیگذره: خیلی وقت دارم و بعد در عرض یه دقیقه میفهمم دیگه دیر شده. توی همون لحظهی دیرشدگی، قیمه رو چشیدم. آبلیمو اضافه کردم، چوب دارچین انداختم و یه قاشق چایخوری گلاب. هنوز مزهاش درست نشده بود. آهان، پودر فلفل. روش نوشته «فلفل احمر خشن». برای بار هزارم به خشنش خندیدم. بعد یادم افتاد دیر شده. بین اینکه از کشو قاشق چایخوری بردارم یا با شست و اشاره از توی کیسه، مسلماً گزینهی سریعتر رو انتخاب کردم. یه دو سه بار فلفل اضافه کردم.
بدو بدو رفتم بالا. همونجوری که داشتم جیش میکردم به این نتیجه رسیدم که حالا که قراره دیر برسم، بهتره همین الان که دستم رو شستم لنزم رو هم بذارم. سریع لنزها رو آماده کردم. تا لنز راست رو گذاشتم، چشمم شروع کرد به سوختن. بعله... فلفل به دست میمونه. یه لحظه مردد موندم که لنز چپ رو بذارم یا همین یکی رو دربیارم و اونجا لنز بذارم. دیره دیره. تازه مال چپ رو با دست چپ میذارم. حماقت که شاخ و دم نداره. لنز رو گذاشتم و چشمم تیر کشید. از درد چمباتمه زدم. یاد چ افتادم که آذر پارسال بیخبر از تحصن بازاریها رفته بود اون دور و بر و گاز اشکآور خورده بود. برای چند لحظه از زمان و مکان جدا شدم. وقتی برگشتم فهمیدم نفس نمیکشم. نمیتونستم هوا رو بکشم تو. قفل شده بودم. یاد حرف سنسی افتادم که میگفت سیکل نفس کشیدن میتونه از بیرون دادن هوا با فشار شروع شه، بعد خودبهخود ریهتون پر میشه. با شدت هوا رو دادم بیرون. اکسیژن که اومد تو، داستان ماریا و دوستدخترش از پس ذهنم اومد بالا: بلافاصله بعد از خوردن ناچوس و سالسای تند هوس همآغوشی کرده بودن و از درد وسط راه بیخیال شده بودن. یه ذره خندیدم که فقط من احمق روزگار نیستم. تونستم وایستم.
دیره دیره. هنوز چشمم تیر میکشید، نمیتونستم بازش کنم و اشکهام میاومد. سعی کردم لنز رو دربیارم، ولی موقعیت معروف ارّه بود: نه راه پیش داشتم، نه راه پس. دستم خیلی فلفلیتر از این حرفا بود. خود لنز هم فلفلی بود. به تیتر خبر فکر کردم: «ادویهی مرگبار: زنی که برای دیر نرسیدن، بیناییش رو به خطر انداخت». دیره دیره. یعنی چی میشه الان؟ ناچار دستم رو کاسه کردم زیر شیر آب و هی پلک زدم تا جایی که درد تبدیل شد به سوزش.
نشستم توی ماشین. چشم چپم هنوز اشک میریخت. ماشین رو که زدم تو دنده، ۱۱:۳۰ شده بود.
آخ چشمام درد گرفت با خوندنش. چی کشیدی.
پاسخ دادنحذفموقعیت! اون لحظه ای که تصمیم گرفتی لنز دوم رو هم بذاری. کاندیدای اسکار در یک زمینهای میشی حتما.
پاسخ دادنحذفمطمین بودم با دست راست ینچ کردم فلفل رو! واقعا به عنوان یه راست دست چرا باید دست .چپم فلفلیتر باشه؟؟؟
حذفاز اون روز که زیر پست کله غازی تصویرت رو بهم ارایه کردی تو مایههای افسار زندگی دستمه، حس میکنم فِیل شدم که خود واقعیم رو درست نشون ندادم اینجا :))
مطمین بودم با دست راست ینچ کردم فلفل رو! واقعا به عنوان یه راست دست چرا باید دست .چپم فلفلیتر باشه؟؟؟
حذفاز اون روز که زیر پست کله غازی تصویرت رو بهم ارایه کردی تو مایههای افسار زندگی دستمه، حس میکنم فِیل شدم که خود واقعیم رو درست نشون ندادم اینجا :))
چقدر توی اون لحظات به همه چی فکر می کردی نارنجی :))
پاسخ دادنحذفمغز لامصب، مغز که نیست. سگ میزنه، خر میرقصه.
حذفوای لنز همیشه باعث دردسره
پاسخ دادنحذفای بابا!
پاسخ دادنحذففکر میکنم فلفل انتقام خندیدن به خشن بودناش رو از تو گرفته.
راست میگی!!! تقصیر من نبود اصلا شهاب :-)
حذفای وای نارنجی !! از چشمم اشک میاد از تصورش! چی کشیدی تو دختر :(
پاسخ دادنحذفچه کردی نارنجی با خودت… من تو از خوندنش چشمام سوزش گرفت!
پاسخ دادنحذفشرمنده که چشمتون رو سوزوندم! امیدوارم درس عبرتی شده باشم براتون.
پاسخ دادنحذف