▼

۱۳ مهر ۱۴۰۵

دو راهی تصمیم گیری

 امروز مرخصی بودم ، ولی خیلی بیشتر از روزهای کاری ام له و  خسته ام.

صبح دنبال کاری رفتم که تا ظهر طول کشید و بعد از ناهار باید می رفتم جلسه کاری برای مذاکره ی کار جدید و تمام انرژی ام رو در جلسه تسلیم فرآیند مذاکره کردم.
الان بعد از یک پیاده روی یکساعته در فضای پاییزی باشگاه ،کمی انرژی ام برگشته ولی همچنان خیلی خسته ام.
این روزها بیشتر به خودم برمیگردم و می بینم رهای سابق نیستم .
رهای بعد از روزهای ج.ن.گ انگار قدرت ریسک و تصمیمی گیری نداره.
چقدر محافظه کار شده ام، زندگی کاری ام رو که ۲۰ سال پیش شروع کردم ، target داشتم ،روزها و شب های زیادی تلاش کردم از خوشی هایم جاهایی گذشتم که این روزهای کاری ام زیباتر باشه ،مطمئن تر باشه .
نمیگم دستاورد نداشته برام فقط انتظار آرامش و ثبات بیشتری از ۲۰ مین سال کارم داشتم.
در دوراهی قرار دارم که انرژی برام جهت صرف کردن در راه دیگری ندارم
باید جوابم به این دو راهی رو بفهمم. Postpone  کرده بودمش ولی میاد و یقه ام رو میگیره، منتظر تصمیم من هستند .
در صحبت هایم با میم داشتم‌میگفتم چه انتظاری داری از یک کار در ایران ، اینجا که سوئیس نیست ما سرتا پا در هر لحظه ریسک رو داریم زندگی می‌کنیم،  حتی ریسکی به بزرگی جانمان .
یاد روز ۹ اسفند افتادم ،ریسک جانم. ۳ ساعت زیر بمب در خیابان های تهران پیاده داشتم می اومدم.
صدای انفجار و بمب . روز وحشتناکی بود.
خوشحال بودم که سپهر پیش میم است . دیگه به چیز دیگه ای فکر نمی کردم و فقط با نگاهی به آسمان و یک کوله سنگین که لب تاپم بود راه ها رو به هم وصل می کردم .
ریسک های امروزم هیچ وقت شبیه اون ریسک نیست اما بازم سخته که نمی دونم اون چیزی که دلت می خواد رو انجام بدی یا چون در ایران زندگی می کنی به ثبات نسبی که دوستش نداری پایبند بمونی .
زندگی ام در ۴۰ سالگی را طور دیگری شاید متصور بودم .

۷ نظر:

  1. چه روزی!
    مسلما دوباره برگشتن به اون روز ساده نیست، اما کاش تجربه‌ی دهشتناک اون وضعیت با جزئیات بیش‌تری ثبت می‌شد.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. برام نوشتن از روزهای سخت خیلی سخت تره

      حذف
  2. تا همین ‌جاشم با این شرایط و روزگار به خودت آفرین بگو. در روزگار سختی داریم زیست می‌کنیم

    پاسخ دادنحذف
  3. من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم.

    پاسخ دادنحذف
  4. عجب زندگی‌ای نصیبمون شد!

    پاسخ دادنحذف
  5. منم ۴۵ سالگیم رو کاملا متفاوت تصور میکردم. ریشه ی رویاها و برنامه ریزی هامونو خشکوندن ….

    پاسخ دادنحذف