اون دختری که پاش رو توی اون خونه پشت تیراژه گذاشت، هیچ تصوری نداشت که قراره چه اتفاقی بیفته. تجربهای نداشت، دنیایش محدود بود و اخیراً بهواسطهی رفیقهای مثلاً اوپنمایند، چشمش به خیلی چیزها روشن شده بود.
اتفاقی که براش افتاد یک سکس ساده نبود. قطعاً سکس ساده وانیلی هم رهگشا نبود. محبتآمیز و عاشقانه هم اصلاً نبود.
هنوز وارد نشده بودم که اینقدر شرایط وخیم و وحشیانه و خشن بود که نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میافته. توی سرم پر از گلسرهای ریز بود که فر موهام رو منظم نگه داره و صدای تقتق شکستن بعضیهاشون رو شنیدم. پاره شدن لباسم و اجبار به اطاعت دستورات.
من که نمیفهمیدم بیدیاسام چیه، کینکی چیه، جریان چیه. من فقط دنبال این بودم که به این پسر نزدیک بشم و ارگاسم رو تجربه کنم. به نظرم میرسید که تمام خشونتهای ممکن رو روی من پیاده کرد و من راه پس و پیشی نداشتم، چون خودم خواسته بودم، اینهمه اصرار کرده بودم و براش میمردم.
اون پسر احتمالاً روش معمول خودش رو با غلظت بیشتر انجام داده بود، ولی الان باید بگم اون حال تنها حالتی بود که میتونست منو از تمام افکار و دیسیپلین و «من کیام؟ تو کیای؟ اینجا کجاست؟» رها کنه. از اینکه چی زشته، چی زیباست، الان من خوبم؟ هیکلم خوبه؟ خوشگلم؟ بلدم؟ بلد نیستم؟ الان دارم درست این کارو میکنم؟ الان پوزیشنم از دید اون چجوریه؟ و همهی اینها خلاص شدم و رها شدم در دستان کسی که تمام جزئیات رو میگفت که باید چکار کنم و من تسلیم و مطیع بودم. بازم سخت بود. گره ذهن من خیلی محکم بود.
تصور میکردم همهچیز تقصیر مادرمه که من به اون حالوروز افتادم و در بیستوهشتسالگی باید برای چنین چیزی تقلا کنم. نمیدونستم که نقص توجه دارم. همیشه فکر میکردم من کسخلم، احمقم. چرا با بقیه فرق دارم؟ چرا پام روی زمین نیست؟ نقص توجه و آموزههای مادرم نمیذاشت به بدنم تمرکز و توجه کنم. خیلی چیزها رو یاد نمیگرفتم، چون توجه نمیکردم و قاطی باقالیها بودم. درد اون خشونتها منو به زمان حاضر میآورد. درد باعث میشد بیام توی بدنم و از ذهنم فاصله بگیرم. درد برای من مساویِ ذهنگاهی بود.
بعد از یک ساعت و نیم تلاش و یک بدن کوفته و آزرده و همهچی سرش اومده، اون حس متفاوت بالاخره اتفاق افتاد. یکدهم چیزی بود که الان تجربه میکنم، ولی برای من دستاورد بزرگی بود.
فقط همون یک بار اتفاق افتاد، که خب توقع هم نداشتم دوباره اتفاق بیفته، چون من دیگه با سیستم آشنا شده بودم و اون تازگیِ اولیه رو نداشت که بتونه تمرکزم رو به خودش بگیره. یادم هست اون وسطها یه محبت قطرهچکانی هم داشت که منو اسیر خودش میکرد. بغلم میکرد، میبوسیدم و میگفت: «الهی، فلان موقع داشتی میلرزیدی. ترسیده بودی. عزیزم، اینجای بدنت کبود شده. چقدر هم پوستت نازک و سفیده، دست میزنم کبود میشه. بیا بچه، بهت غذا بدم، انرژی بگیری. داری از حال میری...»
اون خونه، وسایلش، بویی که توی فضا بود، بوی بدنش؛ تمام لحظههایی که چشمام اطراف رو میدید، ثبت کردم. مثل اینکه مأموریتی بود که انجام شد و حرص دل من هم حالی شد که بالاخره به مراد دلم رسیدم.
مراد دلی که هر بار دیدارش یک ماه ریکاوری لازم داشت.
چه جالب
پاسخ دادنحذفتصور کن هجده سال پیشا بوده و برای خودم چقدررر جالب و عجیب بوده
حذفچقدر تنها بودی نیلی. اصلا دوست صمیمی یا خواهر بزرگتر یا آدم امنی دور و برت نداشتی؟
پاسخ دادنحذفنغمه جون دو تا خواهر از خودم کوچیکتر دارم بنظرت چه کمکی میتونستن کنن؟ دوستای زیادی هم داشتم ولی گره ذهنی من بود کسی نمیتونست کمکی کنه
حذفنیلی منظورم توی تجربه ارگاسم نبود. منظورم این بود که توی زندگی همراهت می بودن تا با احساس بهتری بری سراغ تجربه های جدید.
حذفاینقدر زندگیم شلوغ پر رفت و امد و مهمونی و سفر بود که فرصتی برای ساختن دوستی منحصر بخودم نداشتم و همه شون دوستای اکسم هم بودن و چون متاهل بودم به اطرافیانم نمیتونستم چیزی بگم.
حذفنیلی قلبم بهدرد میاد از چیزهایی که میگی 🫂 چه تنها بودی تو بگردم الهی
پاسخ دادنحذفعجیبه که الان که تو با دیتیل میگی، یکی دو تا تجربهی خودم البته نه بهطور مشخص و شبیه، اما احساس مشترک زیادی که توش هست رو یادم میاد. و یادم میاد چه عذابی کشیدم تا اون آدما رو نگهدارم. به هر قیمتی. حتی عذاب زیاد روحی و جسمی و تسلیم و خشونت :((
دزیره تازه من فکر میکنم اینها قسمتهای خوش زندگیمه و درصد خوشیش بیشتر از غم بوده برای قسمتهای بعدی مراقب باش چون خیلی در از غم خالصه.
حذفاشکال نداره عزیز من. نگران من و ما نباش.
حذفما باید روایت کنیم تا نکنیم رها نمیشیم. بیصبرانه منتظرم بشنوم و بخونمت 🫂😘
ته دلم چه خوشحال شد از خوندن این پستت نیلی. مث اونجای فیلما که میگی آخیش بلاخره پیداش کرد
پاسخ دادنحذفاره جیران یه قدم بزرگ به جلو بود. خیلی بدم میاد که غر بزنم و کاری برای تغییر نکنم.
حذفخیلی بلایی دختر!
پاسخ دادنحذفچه راهی رو رفتی.
قبول کن که کامنت برای چنین پستی خیلی سخته!
نارنجی جون مرسی از ساپورتت کامنت مهم نیس نیت قلبی مهمه ؛):))
حذفمحبت قطره چکانی! قبلا یکی دوبار از روابطت با مادرت نوشتی. اینجا هم “تصور میکردم همهچیز تقصیر مادرمه” چقدرش هنوز باهات باقی مونده ؟ یا دیگه زیاد بهش فکر نمی کنی؟
پاسخ دادنحذفچند سالیه که حل شده و پروسه اش رو در ادامه داستان میگم
حذفراستش و بگم دیروز نبودی، اینطوری بودم دختر حالش خوبه؟ داره چه میکنه؟
پاسخ دادنحذفدلم میخواد بغلت کنم اما واقعی. آره منم سوال رضا رو دارم. تو پست قبلیها هم بود. ازش گذر کردی؟ بخشیدیش؟
مرسی مهربون مینویسم ازش
حذفنیلی ترویا با جی اسم یه چیز یونانیه، و اوکیه ولی تلفظش عین همون حرف بده اس.
پاسخ دادنحذفو اینکه چقد درد کشیدی برای داشتن زندگی که حالا داری :( 3> 3> 3> بغل های مجازی بزرگ :*****
مرسی ویلا . اره خیلی درد کشیدم و ارزششو داشت
حذفچقدر شجاع بودی نیلی ؛ آدم وقتی سنش کمه خیلی جسورتره ، ولی من بودم خودارضایی رو به این پروسه ی سخت ترجیح میدادم :)
پاسخ دادنحذف