▼

۱۴ مهر ۱۴۰۵

بیست و چهار از سی: سلما و گرگ

(سه روز ویران گذشت، بی امکان حتی کلمه‌ای نوشتن. این پاره‌ها برآمده از خوابند.)

١
کاتبان خبر از تغییر تاریخ می‌آوردند
خواب‌گذاران از تعبیر خواب
خواب‌گفتارها از هذیان‌های متمادی
سکوها از سبکیِ وزن مرده‌ها
و شهرها از انهدام
اما کاش خبر یکی‌شان این می‌شد:
"دیروز سلما را گرگ درید" ...
۲
لای هزار کتاب فال را باز می‌کنم
که رد چرب چند تار مو
روی برگ‌های کاغذشان رد نینداخته
و دستی به زمینشان نکوبیده
از روی متن‌ها بلند می‌خوانم
تا راویان مرده‌ی تاریخی را زنده کنم
و محض رضای خدا یکی‌شان نیست که بگوید:
"الیوم، سرما گرگ‌ها دریدند"
۳
با پلک‌های شانزده سالگی‌ام
بی‌خواب، رو به سی
در میان ردیف صندلی‌ها نگران می‌گردم
هراس دارم از جا ماندن
بیرون به‌جای برف، در گرما
صلای گرگ می‌بارد
آواز سلما بین دندان‌های تیز چرخ‌شده
مادربزرگم نیش سوزن را بر سر کلوچه می‌کوبید
"سلما را گرگ‌های شهر پاره‌پاره می‌کنند"
۴
طرد شده، ترک‌شده، گریان، ویرانه
بی‌شکل، بی‌خواب، بی‌پارو
گله‌ی اسب‌های سکه‌ای چیده دم عطاری
صدای برقیِ موسیقی
و بچه‌ها که یکی یکی از اسب پایین می‌افتند
آواز آهنی، ترس‌های مفرغی، و پلک‌های پرّا
دست سلما مرا از اسب چوبی به پایین هل داد
اما آخرین ضربه روی تنش، پنجه‌ی حیوان
"گرگ‌های این جاده ابایی از دریدن سلما ندارند."

۶ نظر:

  1. سلما... گرگ ..‌هیییی.
    مرسی بامداد که می‌ذاری اینا رو اینجا که ما هم بخونیم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی "بلاتکلیف بین نارنجی و سبز کله‌غازی" عزیز🌟(اسمت برام یادآور یه جور پاستیل قدیمیه🥹) چقدرها خوشحالم که می‌خونی.

      حذف
  2. این چی بود من خوندم بامداد🥺🥺🥺قلبم❤️‍🩹

    پاسخ دادنحذف