زیستن در زمانهی تاریکی و درد را میگویم.
گاه سیاهی چنان در برم میگیرد که هرچه چشم میچرخانم، تا فرسنگها حتی کورسویی نیست.
شاید بگویی امید، تنها راه نجاتمان است. من امیدم را لابهلای کیسههای سیاه و کمرهای خمیده جا گذاشتم. هرچه چشم بستم، مرگ محکمتر پشت پلکهایم کوبید
گاه سیاهی چنان در برم میگیرد که هرچه چشم میچرخانم، تا فرسنگها حتی کورسویی نیست.
شاید بگویی امید، تنها راه نجاتمان است. من امیدم را لابهلای کیسههای سیاه و کمرهای خمیده جا گذاشتم. هرچه چشم بستم، مرگ محکمتر پشت پلکهایم کوبید
. خستهام.
من از تمام آنچه نامش آینده است، میترسم.
من از تاریکی میترسم.
کاش دستی بیدارم میکرد و میگفت: بلند شو آدم ساده. خورشید وسط آسمان است و تو در خواب به چشمک ستارهای چنگ انداختهای؟ کاش تمام جانهای رفته، به کالبدشان بازمیگشتند. به آغوش مادرانشان.
...کاش میخوابیدم و در خواب به ستارهای که از دور چشمک میزد، چنگ میانداختم..
من از تمام آنچه نامش آینده است، میترسم.
من از تاریکی میترسم.
کاش دستی بیدارم میکرد و میگفت: بلند شو آدم ساده. خورشید وسط آسمان است و تو در خواب به چشمک ستارهای چنگ انداختهای؟ کاش تمام جانهای رفته، به کالبدشان بازمیگشتند. به آغوش مادرانشان.
...کاش میخوابیدم و در خواب به ستارهای که از دور چشمک میزد، چنگ میانداختم..
نسرین مقصودی
برای اینروزهایمان 😔
پاسخ دادنحذفگلمک راستش بنظر منم هیچ امیدی نیست و اصلا امیدی ندارم 🙈
پاسخ دادنحذفبه آغوش مادرانشان😔
پاسخ دادنحذفزمانه ی سخت
پاسخ دادنحذفیه سوال بپرسم، نسرین مقصودی چقدر آشنایت اسمش. فکر میکنی بدونی از کجا میشناسمش؟ (لپهای گل انداخته)
پاسخ دادنحذف