▼

۰۹ مهر ۱۴۰۵

۱۲۰ از ۱۲۰

 این چند روز تو پست‌ها و کامنت‌ها هی داره به چشمم می‌خوره که اجبارِ روزانه‌نویسی در این وبلاگ، بچه‌ها رو دچار اضطراب کرده. یا پابلیش کردن اون کارنامه حال بعضی‌ها رو خراب کرده.

گایز، به‌خدا ما در قدم اول این‌جاییم واسه فان! اون کارنامه که ملاک‌هاش فقط بوس و بغل بود که! صرفاً یه بامزه‌بازی بود. ممکنه دفعه‌ی بعد ملاکش عبوس بودن باشه یا لفظ قلم حرف زدن. اگه می‌دونستم قراره اضطراب ایجاد کنه که عمراً نمیذاشتم همکارم وسط شلوغ‌پلوغی بشینه با ژپتو سر و کله بزنه آمار بغل دربیاره.

یا همین چالش هر-روز-نویسی. خب مثلاً کسی هر روز ننویسه چی می‌شه؟ هیچی! کسی بد بنویسه یا عالی، چی می‌شه؟ هیچی. یکی کامنت بگیره یکی نه چی می‌شه؟ هیچی. یکی همه‌ی کامنتاشو جواب بده یکی دیگه نه چی می‌شه؟ بازم هیچی. خیلی وقتا ته همه‌ی چیزا معنی و مفهوم خاصی نخوابیده. همه‌چی رو پیچیده نکن واسه خودت. 


بذارین فلسفه ی راه انداختن این وبلاگ و این چالش رو براتون تعریف کنم:

۱. نوشتن برای من معجزه کرده، دلم می‌خواد تا جایی که می‌شه به بقیه هم بگم شاید برای اونا هم معجزه شد.

۲. نوشتن برای من باعث ارتباطات بسیار عمیق و کانکشن‌ها و نت‌ورک گسترده شده. این چیزیه که همه بهش احتیاج داریم و وبلاگ‌نویسی یکی از بی‌هزینه‌ترین راه‌هاشه.

۳.طبق مشاهدات شخصی‌م، این روزها چیزی که آدما از همه بیشتر بهش احتیاج دارن، تعلق داشتن به یک حلقه‌ست. به یک  گروه. اتصال با یه سری آدم امن که می‌دونیم غریبه‌ن، قرار نیست قضاوت‌مون کنن، قرار نیست خوش‌شون بیاد یا بدشون بیاد. این وبلاگ و حتی دوره‌هایی که برگزار می‌کنم یکی از مهم‌ترین اهدافش همینه. ایجاد ارتباطات ساده و در عین حال عمیق، با کم‌ترین هزینه. نه قراره پول اسنپ بدی نه پول کافه بدی نه پول پذیرایی بدی. نشستی تو خلوت خودت با یه سری آدم که حتی نمی‌دونن چه شکلی‌ای حرف می‌زنی و درد و دل می‌کنی. هر چی رو که دلت می‌خواد می‌گی و هر چی رو دلت نخواد نمی‌گی و کسی ازت توقعی نداره و کسی بهت اعتراض نمی‌کنه. 

۴. روتین داشتن، ولو یه روتین بسیار کوچیک و پیش‌پاافتاده، به آدم احساس مثبت‌بودن می‌ده. همین‌که هر روز بیای بنویسی، ولو مثلاً مثل پرستوک اعصاب نوشتن هم نداشته باشی و بازم همونو بیای بنویسی، هم به منِ مخاطب حس خوبی می‌ده، هم به خودش حس تعلق و دستاورد، ولو مورچه‌ای.

۵. رعایتِ یه سری قواعد و قانون‌ها، آدمو مجبور می‌کنه یه قدم کوچیک بیشتر یاد بگیره. همین خودتونو ببینین روز اول، چه‌قدر اطلاعات داشتین راجع به بلاگر و داشبورد بلاگ‌اسپات؟ الان چه‌قدر؟ روزای اول هر کی با یه فونت جدا و اندازه‌ی کوچیک و بزرگ می‌نوشت، الان همه‌تون دیگه وارد شدین چی به چیه. روز اول همه‌ش نگران بودین الان باید بیام از چی بنویسم، الان ممکنه واسه خیلیاتون دیگه عادی شده باشه و حتی بهش فکر هم نکنین.

۶. این‌که من روی همین قواعد پیش‌پاافتاده به لحاظ بصری هی گیر دادم، یه مثال کوچیک برای حضور در جامعه‌‌ای کمی بزرگ‌تره. کافیه یه هم‌خونه داشته باشی، یا حتی یه پت، تا قانون‌هات با تنها زندگی کردن فرق می‌کنه. باید در قسمت اشتراکی خونه لباس مناسب بپوشی، باید صدای حرف‌زدن‌تو روی تون مناسب نگه داری، باید عطر غلیظ نزنی یا بزنی. ممکنه از دور به چشم او سی دی بیاد یا هر چی، ولی این‌که اون اوایل این‌قدر حساس بودم روی رعایت کردن لی‌اوت بصری این‌جا و فونت و سایز و چه و چه، الان باعث شده دیگه همه تقریباً شبیه به هم بنویسن و از بیرون، خونه مرتب به نظر برسه. تصور کنید از روز اول یکی می‌خواست با رنگ قرمز بنویسه، یکی با سبز فسفری، یکی با بنفش. سر ده روز دیگه رغبت نمی‌کردی به وبلاگ نگاه کنی. اینو بر اساس تجربه‌ی ۲۵‌ساله‌م ازم ساموار بپذیرید. ظاهرِ ساده و یک‌دست، باعث می شه به چیز دیگه‌ای جز محتوا توجه نکنی. الانم من خیلی وقتا بدون این‌که متوجه شین می‌رم یه جاهایی از پست‌هاتون رو که به یوینفورم بصری وبلاگ مربوط می‌شه درست می‌کنم. برقراری نظم در خونه با منه و خسته نمی‌شم ازش.

۷. نوشتن به آدم اعتمادبه‌نفس می‌ده. نوشتن تا یه جا، خونده‌شدن تا یه جای دیگه.

۸. در معرض قصه‌های هم قرار می‌گیرین. یه وقتایی آدم ممکنه حس ick بهش دست بده. یه وقتایی هم ممکنه بحث‌ها براش جذاب باشه و حتی چیزی هم یاد بگیره. ساده‌ترین درسش اما اینه که ببینین تو همین جمع کوچیک ۳۰‌نفره، چه‌قدر سبک‌زندگی‌های متفاوت و سلایق متفاوت وجود داره و چیزی که برای من تابوئه، برای یکی دیگه روتین زندگی‌شه. کجا ازین بهتر که به همین سادگی در معرض ۳۰ مدل طرز تفکر مختلف قرار بگیری بی‌که مجبور باشی باهاشون بحث کنی یا به زور تحمل‌شون کنی؟

۹. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

۱۱. نوشتن رهایی‌بخشه.


اگه آدم مضطربی هستی، به هر فعالیتی به چشم تفریح و سرگرمی نگاه کن. تبدیلش نکن به وظیفه و اصطکاک. این روزها همه‌مون به اندازه‌ی کافی در معرض اضطراب هستیم. چرا میایم چهارتا اضطراب رو هم دستی اضافه می‌کنیم بهش؟ چرا یه چیزایی رو این‌قدر براش وزن و اهمیت قائل می‌شیم که انگار پای مرگ و زندگی در میونه؟

این‌جا فقط یک قانون داره. باید هر روز بنویسین. برای همین هم اسمش هم چالشه. برای همین هم با کسی که گاهی هوس نوشتن کنه، فرق می‌کنه. نه که اون بد باشه، نه؛ صرفاً تو این وبلاگ قانون اینو می‌گه. چالش یعنی چیزی که در حالت عادی انجام‌دادنش سخته، ولی آدما با اراده‌ی خودشون تصمیم می‌گیرن خودشون رو در معرض قرار بدن و خودشون رو محک بزنن. یکی امتحان می‌کنه و موفق می‌شه، حس خوب می‌گیره ازش. یکی امتحان می‌کنه و موفق نمی‌شه، فدای سرش. یه ماه بعد ممکنه دوباره بیاد و موفق شه. نشد هم نشد. نشان افتخار که نمی‌دن که. تازه اون رو هم نارنجی قول‌شو بهتون داده، من ندادم! تهش چه بشه چه نشه، فرقت با دیگران اینه که تصمیم گرفتی و پاهاتو زدی تو آب. ممکنه نتیجه بگیری آدم شنا کردن نیستی؛ خب نباشی. رسیدن به همین نتیجه‌ هم یک پیشرفته دیگه، نیست؟ یک قدم خودتو بیشتر شناختی.


۱۲ تا ۲۰. نوشتن رهایی‌بخشه.

۷ نظر:

  1. نکته‌هایی که بهش اشاره کردین درستن، اتفاقا دیشب موقع نوشتن نکته سومی که بهش اشاره کردین خیلی برام بولد بود و نیاز اینکه به حلقه‌ای متعلق باشم برام مهم بود. حالا چی بهتر از این، با ایده‌ها و سبک زندگی متفاوت آشنا بشم و جهان‌های دیگه رو ببینم. اتفاقا یه فرصت می‌تونه باشه. و اونقدر حس امنیت باشه که راحت ازش بنویسم و توش کلی هم رشد باشه.

    پاسخ دادنحذف
  2. مرسی آیدا از اینجا و برای من نقش همون معجزه رو داشت :*

    پاسخ دادنحذف
  3. یه وبلاگ مارو نجات داد

    پاسخ دادنحذف
  4. بله خانوم معلم چشم مرسی بوس:**
    منم امیدوارم با هرروز نوشتن معجزه شه و رهایی بیاد:>

    پاسخ دادنحذف
  5. مرسی آیدا برای اینجا و برای یادآوری این معجزه.
    نوشتن رهایی بخشه:***

    پاسخ دادنحذف
  6. >>>:*<<<
    من از احساسم نوشتم نه برای اینکه اون کارنامه یا داستان طولانی مضطربم کرد. برای اینکه نارضایتی خودم از خودمو پررنگ کرد. که سعی میکنم ازش به عنوان نیروی محرکه استفاده کنم. تجربه کردم که نوشتن رهایی بخشه. و خیلی قدر اینجا بودن؛ هم قبیله ای ها و شما رو میدونم آیدا جوون :*****

    پاسخ دادنحذف
  7. مرسی آیدا جان برای ایجاد و ادامه دادن این فضا .:*

    پاسخ دادنحذف