▼

۰۸ مهر ۱۴۰۵

مثل خواب دم صبح


از آرشیو جنگ ۴۰ روزه

صبح خواب موندم. با دلشوره پریدم. یه نگاه سریع به اخبار کردم. « ساعت ۷:۲۸ خیابون ۲۴ متری مورد حمله قرار گرفت».

سرم گیج رفت. زنگ زدم به بهارک. همین‌که گوشی رو برداشت تونستم بشینم. گفتم ۲۴ متری رو زدن خوبی؟

صداش خوابالو بود. احتمالاً برای کمتر شنیدن صداها سیتریزین به خورد خودش و بچه‌ها داده بود. گفت آره همون جای قبلی رو زدن. نگران نباش. 

سراسیمه لباس پوشیدم. شهر خلوت و ساکت بود. بهار به قشنگی روی تن شاخه‌ها نشسته بود. گربه‌ها تو پیاده رو می دویدن. یاکریم‌ها می‌خوندن و تهران قشنگ‌تر از همیشه بود. خدماتی جدید، جلوی درمانگاه را جارو می‌کرد و مریض‌ها نشسته بودن منتظر. اما چیزی در دل من چنگ می‌انداخت. فکر کردم مریض‌ها که بیان و حرف بزنن بهتر میشم. 

حتماً همینطور بود.


دوازدهم فروردین سال ۰۵

پ.ن: از سری پست‌های آرشیوی زمان جنگ. اگه استرس‌تون رو زیاد می‌کنه دیگه منتشر نکنم. اگه می‌خواین اون روزها رو از دید من بخونید بازم بذارم‌ پیشاپیش مرسی از فیدبک

۱۸ نظر:

  1. سایه، حتما حتما بذار.
    فقط لطفا اولش یه پوینتر بذار که قدیمیه. چون من فکر کردم الان زدن دوباره نفسم گرفت.

    پاسخ دادنحذف
  2. الان درستش می‌کنم

    پاسخ دادنحذف
  3. الان درستش می‌کنم

    پاسخ دادنحذف
  4. حتما بنویس برامون سایه جانم

    پاسخ دادنحذف
  5. این روایت‌ها اصل تاریخی‌اند، زنده‌ی زنده، از گوشت و پوست و خون 🔥

    پاسخ دادنحذف
  6. حتماً بذار سایه. منم دیشب یه کوچولو درباره‌ش نوشتم حالم سبک‌تر شد :**

    پاسخ دادنحذف
  7. بنظرم اتفاقا خیلی خوبه یه جا پابلیش بشه

    پاسخ دادنحذف
  8. منم خوشم میاد بدونم حس بقیه چی بوده

    پاسخ دادنحذف
  9. بنویس سایه. هر کدوممون یه حالی بودیم، یه چیزی دیدیم.

    پاسخ دادنحذف
  10. "بهار به قشنگی روی تن شاخه‌ها نشسته بود. گربه‌ها تو پیاده رو می دویدن. یاکریم‌ها می‌خوندن و تهران قشنگ‌تر از همیشه بود. خدماتی جدید، جلوی درمانگاه را جارو می‌کرد و مریض‌ها نشسته بودن منتظر." من تجربه این جنگها رو ندارم - ولی این حس زندگی که به هر حال جریان داره رو خیلی دوست دارم وقتی می خونم. می دونم اون وسط بودن کلی هم اضطراب داره - ولی دوست دارم فکر کنم زندگی از تمام این موشکها و جنگها جریانش قویتره. بیشتر بنویس از اون روزها اگر یادداشت داری.

    پاسخ دادنحذف