▼

۰۸ مهر ۱۴۰۵

داستان طولانی ۵

 نازیلا بعد از یه مدت که میبینه ممد واقعا تصمیمشو گرفته با یه پسر ایرانی که کافه داشته دوست میشه. رسپی غذاها وحساب کتاب کافه ام با نازیلا بوده. بعد از یه مدت ازدواج میکنن. هشت ماه پیش هم بچه سومش رو بدنیا میاره. همون موقع ها بود که با ممد حرف زدم گفتم چه حالو خبر. گفت نازیلا زاییده، دهنم سرویس شده. بچه ها همش با منن. مامانم اینام نیومدن امسال. با پارتنرم میخواستیم بریم اسپانیا نتونستم کنسل کردم. 

از اونور همون موقع که منو بچه کانادا بودیم. بچه بعد از یه مدت فکر میکرد ممد، دوست پسر منه. یبار گفت  اینو بهم. گفتم نه مامان جان چرا این فکر رو کردی؟ گفت آخه هردفعه تورو میبینه میگه چقدر رژ لبت خوش رنگه، چقدر رنگ لاکت خوبه. موهات اینجوری بیشتر بهت میاد. احساس کردم حساس شده به این موضوع. تنها چیزی که تونست من رو مدت طولانی کانادا نگه داره، مدرسه بود. واقعا راضی بودم. البته گویا مدرسه های دولتی شون نسبت به پرایوت زیاد خوب نیست. بچه های ممد دولتی میرفتن و میگفت مدرسه بچه تو خیلی بهتره. زنگ زدم ممد گفتم بچه اینجوری فکر میکنه چه کنم؟ گفت اصلا استرس نگیر کاملا عادیه فقط در اولین فرصت به معلمشون بگو همه چیز هم توضیح بده. همون روز رفتم مدرسه با میس میلر حرف زدم. هنوزم گاهی ایمیل میدم به میس میلر. فقط دوتا بال نداشت فرشته بود. بهم گفت از فردا شروع میکنه توضیح دادن گرایشهای جنسی واحترام به هویت جنسی  افراد. سال قبلش اندام تناسلی اینارو توضیح داده بودن. بعدم بهم گفت هرهفته بهم ایمیل میده و گزارش میده واینکه بچه هر سوالی یا کنجکاوی داشت رو جواب بدم و به میس میلر هم اطلاع بدم. چند هفته همین کارو کردیم. یه روز بعد از مدرسه تو راه خونه بچه ازم پرسید مامان گی همونه که مردا همدیگرو میخورن؟ گفتم تو مدرسه گفتن؟ گفت میس میلر یذره گفته بود ولی زنگ تفریح که تو حیاط بودیم. اونطرف خیابون دوتا مرد همدیگرو بغل کرده بودن داشتن همو میخوردن. حیاط مدرسه یه فضای خیلی بزرگ بود که دورتادورش فنس بود. گفتم آره مامان. گی همونه که دوتا مرد از همدیگه خوششون میاد. میدونستی ممد هم گی ه. وایستاد. من چند قدم رفتم جلو برگشتم نگاهش کردم گفتم چی شد؟ گفت ینی ممد دوست پسر گرفته؟ گفتم آره، خیلی وقته. گفت برای همین با نازیلا دیوورس کردن؟ گفتم آره.، حالا فهمیدی که ممد دوست پسر من نیست. گفت پس چرا هی به تو میگه موهات قشنگه. گفتم چون کچله. فکر میکنه اگه مو داشت خوشتیپ تر میشد. گفت ینی  تورو دوست دخترش نمیگیره. گفتم نه هیچوقت. گفت ولی من میخوام بزرگتر شدم دوست دختر بگیرم. دلم میخواد با سوفیا دوست بشم. از همه دخترا بهتره. فردا به میس میلر میگم که ممد گی ه.

پ..ن: دیگه حاشیه ایی یادم نمیاد و این داستان تمام شد.

۹ نظر:

  1. خیلی با‌مزه بود بچه :)) همدیگرو می‌خورن :)))
    خوبه که هردوشون احساس رضایت دارن. ولی شنیدم مردا پا به سن بذارن پشیمون می‌شن. اینایی که دیر اعلام کردنا.
    مرسی گلمک تجربه‌ی جالبی بود.خسته نباشی :**

    پاسخ دادنحذف
  2. ممنونم دزیره جونم میبوسمت🥰😘

    پاسخ دادنحذف
  3. ممنون برای داستان جذاب :*

    پاسخ دادنحذف
  4. بسیار از حوصله شما در تعریف ممنون و متشکر!

    پاسخ دادنحذف
  5. بچه رو بوس کن محکم ❤️ مرسی از داستان. خبر جدیدی شد حتما بیخبر نذار

    پاسخ دادنحذف
  6. خیلی ناز بود این قسمت:>>>> ممنووون

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره با ویلانل موافقم، خیلی خوب تعریف کرده بودی

      حذف
  7. خیلی جذاب تعریف کزدی. مرسی گلمک

    پاسخ دادنحذف
  8. مرسی از شما که میگین میبوسمتون زیاد🥰😍

    پاسخ دادنحذف