رو تخت پاویون دراز کشیده بودم. تازه کشیک رو تحویل داده بودم و حوصله نداشتم تا خانه برم. فریبا اومد تو اتاق گفت سایه موبایلت آنتن نمیده. الف تو حیاط منتظرته. تند تند لباس پوشیدم. رفتم سمت حیاط. ایستاده بودی پایین پلهها، جلوی فوارهی حوض بیمارستان رسول، با همون لبخند همیشگی و پلهها برای رسیدن به تو یکی در میون زیر پاهای من جا میموندند.
روم به سمت پنجره بود و نگاهت نمیکردم. حالت تهوع داشتم. نمیدونم بهخاطر حرفهایی بود که الان با هم زده بودیم یا به خاطر ترمزهای میخی بود که گاه و بیگاه میگرفتی. گفتی چرا حرف نمیزنی؟ جواب ندادم. گفت تو که همهی اینا رو میدونستی عزیزم. راست میگفت. من همه چیز را از قبل میدونستم ولی الان نمیتونستم بپذیرم. برای قلبم سدی ساخته بودم. ولی حالا سد ترک خورده بود و آب روان شده بود. اشکهام ریخت پایین. گفت سایه باهام غریبه شدی. ازم دور شدی. پیچیدی تو مدرس. حالا دیگه از اون ترمزهای میخ خبری نبود و حالم بهتر بود. اشکهامو پاک کردم. گفتی پنجشنبه یادت نره بیای. گفتم نمیدونم. گفتی خواهش میکنم. حرف نزدم. رسیدیم هفتتیر. گفتی دور بزنم؟ گفتم نه همینجا پیاده میشم.
تو دور زدی و برگشتی تو مدرس. من ماندم و میدان هفتتیر و شلوغی جمعیت و همین.
ولی حالا سد ترک خوردهبود و آب روان شدهبود :(( 🫂
پاسخ دادنحذف🫂
حذفسایه الف همونی بود که مشکل الکل داشت؟
پاسخ دادنحذفنه. این الف دوست پسر دوران دانشجویی منه. ما سالهاست دیگه همو نمیبینیم. تمام این پستهای از خیال تا واقعیت مربوط به قطعههایی از اون دوران و دوستیه
حذفاون الف مربوط به کات اخریمه و تو یکی از پست ها با اسم مستعار امین نوشتمش
بغل
پاسخ دادنحذفبغل
حذف