▼

۰۸ مهر ۱۴۰۵

۱۱۹ از ۱۲۰

 مدتیه صبح‌های چهارشنبه با Nico (مخفف نیکلاس) آنلاین مدیتیشن می‌کنم. نیکلاس یه مرد آرژانتینیه که صدای بم و قشنگی داره و چهره‌ش هم یه نمه عیسی‌مسیح‌طوره و لحن حرف زدنش جوریه که دلت نمی‌خواد به صداش گوش بدی، دلت می‌خواد صداشو تماشا کنی.

نیکو منتور دایناسوره. اصن دایناسور بود که منو به نیکو معرفی کرد و یکی دو بار با هم برانچ خوردیم و بعد نیکو اددم کرد به گروه مدیتیشن‌ش.

خود دایناسور هم دستی در مدیتیشن و تایچی و مدیتیشن‌ماساژ داره. لحنش مثل نیکو آروم و یواشه و خیلی خوب بلده به حرفات گوش بده و عین یه تراپیست ازت سؤال‌های کوتاهی بپرسه که خودت مکالمه رو نرم و روان ادامه بدی و اوپن آپ کنی. (اعتراف کنی؟) در مورد تمام چیزهایی که سختته ازشون حرف بزنی، شروع کنی به حرف زدن.

اصلاً همین دایناسور بود که باعث شد موقع انگلیسی حرف‌زدن اعتماد به نفس پیدا کنم و دیگه به مقوله‌ی «زبان» فکر نکنم؛ صرفاً حرف بزنم. ساعت‌ها می‌رفتیم پیاده‌روی و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم سینما و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم شنا و می‌رفتیم لب دریاچه و می‌رفتیم پیک‌نیک و حرف می‌زدیم. تو مووی‌نایت‌ها جلسات اول من ساکت بودم و اون و بقیه حرف می‌زدن؛ اما کار به جایی رسید که یه شب دیدم دارم جلوی ده دوازده نفر خارجی راجع به درایر و کیارستمی و برسون لکچر می‌دم و عین خیالم نیست دارم به چه زبانی صحبت می‌کنم. 

ویژگی مهمش این بود که مدام ازم می‌خواست احساساتم رو توضیح بدم؛ مخصوصاً اوقاتی که خیلی ایموشنال و آسیب‌پذیر بودم. سر وقایع دی‌ماه. لحظه‌ی شروع جنگ ایران. هر خبری که می‌رسید یا هر استوری‌ای که شر می‌کردم. قطعی اینترنت. تک‌افتادن این‌جا بین دوستای این‌جایی‌م با مواضع سیاسی متفاوت. ازم می‌پرسید حسم در اون لحظه چیه و از گوش‌دادن بهم هرگز خسته نمی‌شد. یه بار حین یکی از هم‌آغوشی‌های طولانی‌مون، بهش گفتم تو مسیح سکس‌ای. گفت یعنی چی؟ گفتم انگار داری حین ماساژ و حین سکس، مدیتیشن می‌کنی با بدن آدم. تمام سلول‌های تن آدم رو زنده می‌کنی. و لحظه‌ی ارگاسم، صورت و زبان بدنت جوریه که انگار هر بار مبعوث می‌شی. یه هاله‌ی نورانی دور هر رفتارته، که من تا حالا توی کس دیگه‌ای ندیده بودم این‌جوری. یادمه سر همین جمله، تا وقتی هوا روشن شد داشتیم حرف می‌زدیم. از اون مدل حرف‌زدنای نرم و آروم. و دم صبح، مسیر حرف‌ها به جایی رسیده بود که برای من از خود سکس لذت‌بخش‌تر بود. به تکه‌هایی از درونم دست یافته بودم که انگار با تراپیستم خوابیده باشم. 

حالا اصن اومده بودم Nico رو بگم‌‌ها. امروز که مدیتیشن شروع شد، من دوربین و میکروفون رو بستم و تو حالت مدیتیشن نشستم و چشم‌هامو بستم و گوش دادم. گوش دادم. گوش دادم. از یه جایی به بعد احساس کردم مثل یه حباب، توی کهکشان شناورم و رهام و دارم از رهایی و از وصل نبودن لذت می‌برم و دارم از این لذت بردنه هم لذت می‌برم. هیچ واژه‌ای نداشتم برای توصیف کردنش. انگار بخوای مرز بین بدنت و آب رو وقتی داری شنا می‌کنی توصیف کنی. توصیف نداره که. داری شنا می‌کنی. داری غوطه می‌خوری. توی کهکشان رهایی و داری از این حس سبکی لذت می‌بری. لذت ببر. کاملاً از جهان خارج منفصل شدم. 

جلسات مدیتیشن ۸ تا ۹:۳۰ صبح‌های چهارشنبه‌ست. چشم باز کردم دیدم همه‌جا ساکته. ساعت ده و بیست دقیقه بود. زدم رو صفحه‌ی گوشی. دیدم نیکو در همون فرم مدیتیشن در سکوت نشسته و داره با یه لبخند آروم به دوربین نگاه می‌کنه. همه‌ی بچه‌ها از اتاق آنلاین خارج شده بودن به جز من. دوربین و مایک‌ام بسته بود. فقط یه آیدی بودم. و نیکو بی‌که صدام کنه یا حرفی بهم بزنه، در سکوت نشسته بود تا از اون خلسه بیرون بیام. عجیب‌ترین تجربه‌ی مدیتیشن‌ام بود.

۱۵ نظر:

  1. چشمام قلب قلبی شد از حال خوبت.

    پاسخ دادنحذف
  2. دوس داشتی اون خلسه رو؟ مثل دراگ بود؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یا مثل شاواسانا؟

      حذف
    2. خیلی عمیق‌تر از شاواسانا بود برای من. انگار اسید زده باشم. حتی اسید هم به زندگی وصلی، مگر این‌که آگاهانه بری رو فاز موسیقی یا نور، و ذهنت رو خاموش کنی. این‌ کاملا تو یه لیگ دیگه بود. شبیه کتامین شاید. توصیفی ندارم براش.

      حذف
  3. ماساژ خیلی خوبه. سال ها قبل ماساژ اروتیک زیاد می دیدم و برای اینکه کسی با علاقمندی مشترک پیدا کنم از بقیه می پرسیدم برای پورن چی سرچ می کنن، اما جواب واضحی نمی گرفتم. البته که سوال بسیار خصوصی بود.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. به همزادت سلام کن. اویل تنتریک ماساژ.

      حذف
  4. من خوشحال می شم اینجا اگه کسی حالش خوبه یا اگه یاری پیدا می‌کنه.. همین هم مبارکه🫂🫂😘😘

    پاسخ دادنحذف
  5. اینکه بدون دراگ رفتی تو اون حال خیلللی جذابه. امیدوارم باز تجربه‌اش کنی. شاید خیلی بچه‌بازی باشه، اما من با ماش روم یه فضای جالبی رو تجربه کردم.
    وقتی رفته بودم دوره ویپاسانا اون حالی که انتظار داشتم از دوره، بعدها با ماشروم تجربه کردم.
    راستش سر کارگاه اتاقی از آن خود، بنظرم اومد موضوعاتی که مطرح می‌کنی و سمت و سوش انگار درس‌های زندگیه

    پاسخ دادنحذف
  6. برای من هیچ وقت مدیتیشن اینجوری کار نکرده - ولی یک حالت مشابهی رو تجربه می کنم در این شناوری. من تقریبا در زندگی عادی هیچ قرصی نمی خورم و مریض هم که میشم بیشتر مواقع همینطور - سرتق بازی. ولی- وقتهایی که سر درد خیلی شدید دارم (می تونه از مریضی باشه یا از الکل بد یا هر چیز دیگه) و واقعا دیگه نمی تونم تحملش کنم و دو تا ادویل می خورم دراز می کشم تا ادویل تاثیر بذاره - و خیلی از مواقع ذره ذرۀ دارو رو توی رگهای سرم احساس می کنم - و در یک موقعی سرم از بدنم جدا میشه و می فهمم که درد رو کنار گذاشتم و دارم پرواز می کنم - معمولا ده بیست دقیقه بعد خوابم می بره و اون خواب همیشه بهترین خواب دنیاست. این احساس شناوری و جدایی از بدن انقدر لذت بخشه و انقدر فقط در این حالت میاد که گاهی فکر می کنم عمدا یک کاری کنم سر درد شدید بگیرم!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. برای من این حس بعد خوردن زاناکس اتفاق میفته. وقتی خیلی مضطربم. اون لحظه که حس اضطراب و انقباض عضلات خودشو با یه رخوت و رهایی جایگزین می‌کنه. از ارگاسم هم بهتره

      حذف
    2. من بهترین خوابی که داشتم بعد از عملم بود. توی ریکاوری به هوش اومدم و همه جا تار بود، بعد یادمه بردنم روی تخت گذاشتن. بعد انگار دکمه خاموش مغزمو‌ زدن. بیشتر از دو ساعت خوابیده بودم و لذت خالی بود.

      حذف
  7. چه خوب آیدا جونم ❤️ حالت رو خریدارم :**

    پاسخ دادنحذف
  8. اخی ایدا خوشحالم که دایناسور هست🫂

    پاسخ دادنحذف
  9. خیلی برام جذاب بود این حال و احوالی که توصیف کردین. و البته خیلی دست نیافتنی و دور. من حتی زمانی که روی آب شناورم مثلا رو دریاچه حتی نمیتونم خودمو ۳ ثانیه رها کنم. مداام بدنم منقبضه. ذهنم که هیچ. داره ده ساعت آینده رو برنامه ریزی میکنه...

    پاسخ دادنحذف