▼

۰۸ مهر ۱۴۰۵

آزادانه شکوفا شو

چند هفته پیش یکی از بچه‌های کن‌دو توی اینستاش یه استوری از یه فیلم کوتاه گذاشته بود: To Freely Flourish. نوشته بود به‌زودی می‌شه توی SBS On Demand دیدش. وقتی فیلم رو دیدم، یاد یه برهه‌ی تاریخی و حس‌هایی افتادم که کلاً یادم رفته بود.
اون موقع سر یه پروژه‌ی قراردادی، کلاً چهارنفر بودیم. جیمز تازه از چین اومده بود و تقریباً انگلیسی نمی‌فهمید. اندرو هم چنان استرالیاییِ دبشی بود که نه فقط لهجه‌اش، اصطلاحاتی که استفاده می‌کرد برام نامفهوم بود. هر دو جمله یه بار باید می‌پرسیدم: «می‌شه به انگلیسی ساده و کتابی بگی یعنی چی؟» ریکاردو از فیلیپین اومده بود. دقیق یادم نیست چند سال قبل‌تر، ولی حداقل حرف همدیگه رو می‌فهمیدیم. ظهرها معمولاً با هم ناهار می‌خوردیم. چند سالی بود لیسانس گرفته بود، گیتار می‌زد و می‌خوند، خیلی نِرد بود و حتی از من هم بیشتر عاشق رنگ. دکمه‌های کی‌بورد مکانیکش هر کدوم یه رنگ بود، ماوسش صورتی جیغ. به طرز عجیبی هم خجالتی و کم‌اعتمادبه‌نفس بود. از روی جزئیات رفتارش به نظرم اومده بود شبیه «مردهای صاف» دوروبرم نیست. خیلی با هم خوب بودیم، ولی نه این‌قدر که بخوام بپرسم تو خودت رو متعلق به جامعه‌ی LGBTQ+ می‌دونی یا نه. فقط یه جوری حس می‌کردم اگه بدونه که من می‌دونم، شاید باهام راحت‌تر باشه. شاید اگه هر سال دیگه‌ای بود، هیچ‌وقت جوابم رو نمی‌گرفتم.
۲۰۱۷ بالاخره موج «تساوی ازدواج» به استرالیا رسید. قرار بود مردم توی یه نظرسنجی پستی بگن آیا قانون ازدواج باید شامل زوج‌های هم‌جنس هم بشه یا نه. هرچی به آخرش نزدیک‌تر می‌شدیم، شهر بیشتر پر می‌شد از «Vote Yes» و «Love is Love» و آن طرف هم «It’s OK to say no». یه روز با ریکاردو نشسته بودیم توی رستوران ویتنامی فُ می‌خوردیم. از بیرون قال‌ومقال یه مخالف با یه عابر می‌اومد توی رستوران. ریکاردو با هر چیزی که می‌شنید بیشتر توی خودش می‌رفت. خودم رو رو هم گذاشتم و گفتم: «این چند روز استرس‌بار بگذره. دلم می‌خواد جواب بله دربیاد.»
گل از گلش شکفت. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. با صدایی آروم‌تر از همیشه، بدون این‌که توی چشمم نگاه کنه، گفت: «برای من یه جور دیگه مهمه. اگه بله نباشه از این کشور می‌رم. دوست دارم جایی باشم که خودم و رابطه‌ام به رسمیت شناخته بشه.» بعدش مدت زیادی باهام حرف زد. از خانواده‌اش گفت، از چیزهایی که تجربه کرده بود و از این‌که چقدر کم احساس می‌کرد از طرف آدم‌های دوروبرش پذیرفته شده. جزئیات خیلی‌هاش یادم نیست. فقط یادمه اون روز برای اولین بار فهمیدم این ماجرا برای ریکاردو چقدر شخصیه.
نتیجه ۱۵ نوامبر اعلام شد: ۶۱.۶ درصد «بله». همه‌ی ایالت‌ها و قلمروها هم اکثریت بله داشتن. از ۹ دسامبر همون سال ازدواج همجنس‌گرایان در سراسر استرالیا قانونی شد. اون روز سرم از روزهای قبل بلندتر بود، چون توی جامعه‌ای زندگی می‌کردم که اکثریتش حاضر شده بود اقلیتی رو که باهاش فرق داره، به رسمیت بشناسه و بهش احترام بذاره. چند ماه بعد پروژه تقریباً تموم شد. من استعفا دادم، ریکاردو رفت یه ایالت دیگه. یه مدت بعد بهم گفت بالاخره دوست‌پسر پیدا کرده و رسماً توی رابطه‌ست. یادمه دوست‌پسرش دکتر بود. بعد کم‌کم دور شدیم. الان فقط راجع به کنسرت‌هاش استوری می‌ذاره و من لایک می‌کنم.
خلاصه اگه وقت دارین و احتمالاً وی‌پی‌ان، To Freely Flourish رو ببینین. داستان پسری از یه خانواده مهاجر که داره بحران‌های هویتیش رو توی اون برهه‌ی زمانی می‌گذورنه. اولین فیلمیه که سازنده‌ش ساخته ــ جهت تنظیم انتظار.  این هم لینک پروژه. برای من چهل دقیقه فیلم نبود؛ بهم چسبید چون یه تکه‌ی فراموش‌شده از ۲۰۱۷ رو از ته حافظه‌‌ی نم‌کشیده‌ام کشید بیرون.

۷ نظر:

  1. مرسی از معرفی. حتماً می‌بینم

    پاسخ دادنحذف
  2. به امید روزی که توی ایران هم آزاد باشه و مردم بپذیرن

    پاسخ دادنحذف
  3. آخی چه جالب. مرسی نارنجی جون که لینک گذاشتی :**

    پاسخ دادنحذف
  4. برای من خیلی وقتها جالبه که به نظرهای مخالفهای این بحثها گوش بدم - اکثرشون خودشون رابطۀ زناشویی سالمی ندارن و بعد با یک غیرتی از ازدواج بین زن و مرد دفاع می کنن مثل اینکه مقدسترین و پاکترین سنگر انسانیته - همه شون هم شب میرن بارمست می کنن فحش و فضیحت به زن و بچه و بدبختی.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من یه نظریه نامطلوب داشتم همون موقع که چطوره کل قانون ازدواج رو دیچ کنیم و برابری رو اون جوری به دست بیاریم :-)
      ولی خوب مخالفان می گن سنگ رو سنگ دیگه بند نمیشه. البته از وقتی به برکت مامان سین سریال ترکی داره پخش می شه تو خونه, می فهمم که مخالفان چی رو دارن تصور می کنن :))

      حذف
  5. خیلی جالبه که این دوره ی گذار رو دیدی. من اینجا خیلی اوقات احساست متفاوتی رو تجربه میکنم در مورد این جامعه. نه اینکه مخالف باشم یا چیزی. اما تبلیغ و اگزجره کردنش گاهی اذیتم میکنه و از واقعیت دورم میکنه.
    البته که همینجا با آقای کاف مرتب درگیرم که انقدر هنوز نمیپذیره این تفاوت رو و آزارم میده با کلامش.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. کاف داره رنده‌ات می‌کنه. مثل خوره افتاده به جونت ها!
      اره آنقدر خوب بود :-)
      می‌فهمم چی می‌گی وقتی شور چیزا رو درمیارن .. مهم نیست چی باشه. شورش درمیاد.

      حذف