▼

۰۹ مرداد ۱۴۰۵

فردای سکس خوب

فردای شبهایی که سکس بد داریم همه چیز بد است. و برعکس.

مثلاً چهارشنبهء‌ پیش که بعد از یک روز خیلی بلند کاری و چندتا بحث الکی بالاخره بچه ها به اتاقهایشان رفتند و مادر بچه ها تلفنش را وسط سریال برداشت و من هم موافق بودم که قسمت بیخودی است و تلویزیون را خاموش کردم. کمی راجع به سفر حرف زدیم و روی تلفن چندتا عکس نگاه کردیم و من بوسیدمش ولی او اصرار داشت اول تصمیم بگیریم می خواهیم فلان روز قایق بگیریم روی دریاچه یا با قطار برویم بالای کوه. من گفتم هر کدام که او دوست دارد و او هم عصبانی شد که حوصله اش را ندارم و همکاری نمی کنم و من برگشتم به سمت خودم. از پُشت بغلم کرد که حالا قهر نکن ولی معلوم بود حوصلهء سکس هم ندارد. خلاصه بعد از نیم ساعت کشمکش و اینور آنور غلتیدن  یک سکس نصفه نیمهء‌ سر باز کُنکی هم داشتیم و بلافاصله بعد از تمام شدنش هر کسی خودش را تمیز کرد و رفت طرف خودش و خوابید. بدین ترتیب پنجشنبهء‌ هفتهء پیش از صبح تا شب به پر و پای هم پیچیدیم و با بچه ها بحث کردیم و من هم با مادرم دعوا کردم و او با خواهرش و همکارش و کل خانوادهء‌ شمعدانی و بستگان روز بسیار مزخرف و بیخودی را گذراندند.

حالا دیشب همه چیز بر عکس برگذار شد. بعد از اینکه بچه ها خوابیدند برنامهء‌ چند روز آینده را بررسی کردیم و کارهای باقیمناندهء قبل از سفر را بین هم تقسیم کردیم. همینطور که هر کسی طرف خودش دراز کشیده بود و حرف می زدیم و نگاهش به لیست کارهای باقیمانده بود شست پای چپش از زیر ملافه به ملاقات ساق پای راست من آمد که  یعنی می خواهم پوستت را روی پوستم لمس کنم. آرام و با حوصله دست راستم را زیر سرش گذاشتم و قاشق شدم برای کمرش و پاهایمان به هم گره خورد و تلفنش را کنار گذاشت. پشت گردنش را بوییدم و بوسیدم و دستهایم سینه هایش را پیدا کردند و  لبهایش لبهایم را. دستم را به سمت جایی که دوست داشت هدایت کرد و انگشتهای من با نظم نفسهایش هماهنگ شد و با تمام وجودش در من غرق شد و از لذت آه کشید و آرام در آغوشم چشمانش را بست. شاید پنج دقیقه در سکون و سکوتِ مطلق گذشت. یا بیشتر. به هوش که آمد چشمهایش می درخشید. بازوهایش را دور شانه هایم حلقه کرد و تمام وزنِ مرا به روی خودش کشید و پاهایش حلقه شد پشت کمرم. با کمک انگشتانش با هم یکی شدیم و نفسهایمان تند تر شد و حلقهء پاهایش محکمتر. صدای آهم را که شنید انگشتهایش را روی لبهایم گذاشت و چشمانش شهلا بود و نگاهش شیدایی و در آغوش هم از عرش گذشتیم و به اوج رسیدیم و هر کسی از خودش بیخود شد و از دیگری لبریز.

امروز صبح که فردای سکس خیلی خوب بود همه چیز خیلی خوب شروع شد. البته تقریبا. دخترم مادرش را صدا کرد که دلش درد می کند. یک دقیقه بعد مادرش مرا صدا زد که بدوم یک کاسه بیاورم تا بالا نیاورده است و درجه را هم. تب داشت و حالش خوب نبود. ولی چون امروز فردای سکس خیلی خوب بود و هیچ مشکلی برای ما خیلی بزرگ نبود من و مادرش همه چیز را کنترل کردیم و بلافاصله توافق کردیم که امروز پیش من و در تخت ما در خانه می ماند و مادرش که جلسهء‌ مهمی داشت و شب هم با رئیسش شام کاری داشت به کارهایش برسد.

همین که دخترم در تخت ما مستقر شد پسرم از آشپزخانه اعلام کرد که بطری آبش را که تازه خریده بود پیدا نمی کند و احتمالا در کلاس جا گذاشته است. پدرم هم که قرار بود ده دقیقه قبل برای بردن پسرم به کلاسش دم در باشد زنگ زد که مادرم همین الان کله سحر خرید لازم دارد و خلاصه نمی رسد. ولی چون امروز فردای سکس خیلی خوب بود با دو دقیقه صحبت من  و مادر بچه ها تصمیم گرفتیم که او جلسهء اول را از خانه و پیش دخترم بردارد و من که بطری آب قدیمی را پیدا کرده بودم پسرم را برسانم و برگردم تا او برود.

وقتی بالاخره همه چیز مرتب شد و مادر بچه ها به دفترش رفت متوجه شدم که رئیسم یکی از تصمیمهای مهم دیروز مرا فراموش کرده و ایمیلی فرستاده به تمام دنیا و تمام حرفهای دیروز مرا برای کارمندانم کاملا نقض کرده. یکی از کارمندهای موزمار هم آن ایمیل را برای چند رئیس و مرئوس دیگر رونوشت کرده و حسابی من را ضایع کرده و خلاص. دخترم هم تبش پایین نمی آمد و مادرش مرتب پیغام می داد که حالش چطور است و حواست به او باشد و رئیسم هم در دسترس نبود و همه چیز هردنبیل. ولی هر چه باشد و نباشد امروز فردای سکس خوب بود و من خم به ابرو نیاوردم و با قلبی آرام و دلی مطمئن به روز خودم ادامه دادم.

شب هم که مادر بچه ها درگیر بود کلاس بسکتبال پسرم هم به علت آماده نبودن سالن  در لحظهء آخر کنسل شد و شش تا پسر نسبتاً غریبهء محله را به خانه آورد تا فوتبال بازی کنند و دقیقاً همان چراغ حیاط را که سه هفتهء‌ قبل شکسته بودند و من هفتهء‌ قبل بالاخره درست کرده بودم دوباره شکستند. مادرم که برای کمک آمده بود اعلام کرد که هفتهء بعد جنگ ایران بالا خواهد گرفت و همه جا را می زنند و وقتی پرسیدم آیا این هم از این خبرهای تلگرامی است قهر کرد و به پدرم گفت خسته است و هر دو زود جمع کردند و رفتند.

حالا هم هنوز دخترم تب دارد و این پسرها در حیاط فریاد می زنند و عربده می کشند و وحشی بازی در می آورند و من چهار ساعت است دارم سعی می کنم چهار خط بنویسم و کلیهء‌ فکر و ذکرم به هم ریخته است و اصلا معلوم نیست این متن به کجا قرار است برسد.

ولی امروز فردای سکس خوب است. زندگی زیباست و آسمان آبی و چمن سبز و ایام بهاری.

۷ نظر:

  1. در ریاضی و مهندسی، رفتار سیگنالی به نام ضربه بررسی و تحلیل می‌شود که در یک لحظه رخ می‌دهد، اما اثری که می‌گذارد دامنه‌اش تا مدت قابل توجهی (از نظر تئوری تا بی‌نهایت) باقی می‌ماند. حالا حکایت ماجرای داستانی که از سکس خوب و فردایش تعریف کرده‌اید، انگار حکایت همان ضربه است.

    پاسخ دادنحذف
  2. من در دوران دانشجویی دو تا استاد داشتم که زن و شوهر بودن و هردو در یک بیمارستان کار می کردند. صبح‌هایی که با هم قهر بودند مریض های را به هم مشاوره می‌دیدند را با تاخیر می‌دیدند و صبح‌هایی که با هم خوب بودند استاد خانوم در جلسه مرنینگ بیماران مرتب از هوش و ذکاوت همسرش در تشخیص بیماری‌ها تعریف می‌کرد. و ما دانشجوها هم میگذاشتیم به حساب روایت شما :))

    پاسخ دادنحذف
  3. کاملا موافقم رضا. فردای سکس خوب همه چیز خوب پیش میره حتی اگر بد پیش بره.! چون تو یه جوری هستی که می تونی همه چیز رو هندل کنی و سر و سامون بدی بهش‌.

    پاسخ دادنحذف
  4. سوال اینه که روز بعد از شب بدون سکس پس چجوری میشه؟ :))

    پاسخ دادنحذف
  5. صحنه‌هایی از یک ازدواج

    پاسخ دادنحذف
  6. اوضاع و احوال بیشتر متاهل های بچه دار :)

    پاسخ دادنحذف