تو ماشین آهنگ گلنار، گلنار پخش میشه و من دارم از شمال برمیگردم. خونهی دوستی دعوت بودم از دوستهای بچگی. گرلز نایت قرار بود باشد که گرلز دِی شد از قضا. گلودرد دارم و صدایم باز نمیشود. فکر کنم در مهمونی دیروز زیادهروی کردم. زیادی عرق خوردم و سیگار کشیدم. و بیشتر از همه حرافی کردم. راجع به مریضهای عجیب غریبم حرف زدم. خاطرات سفر به مسقط با میم را برایشان تعریف کردم. اصلا یادم نمیاد چرا راجعبه اون سه تا همدانشگاهیهام براشون تعریف کردم که مثلت عشقی معروفی بودند. و آخر هم خواب اروتیک و ترسناکم را تعریف کردم. که تا آخر شب که برمیگشتم و خداحافظی میکردم تک تک خوابم رو به رویم میآوردند. برایشان حتماً خیلی عجیب بود. باز هم فکر میکنم که زیاده روی کردم و بعد گفتم چه اهمیتی دارد. من همینم و اینها هم برای همین که هستم با من دوستند. شاید چیزهای بیشتری گفتم که یادم نیست ولی دیگر مهم هم نیست. معلوم نیست دیگر کِی حضوری ببینمشان با این وضعیت کشور و فلان و همینکه خوش گذشت به همه مون و خندیدیم کافیه.
شب، عین پیام داد برگشتی گفتم آره. صبح میرم تهران. گفتم کاش بودی با هم میومدیم شمال. یه پست قدیمی از اینستاش رو برام فرستاد و گفت زندگی من هنوز هم همین قدر هاج و واجه.
ستار تو ماشین میخونه بهار من گذشته شاید..
هر چه جلوتر میرویم و به تهران نزدیک میشویم هوا گرم و خشک میشود و گلوی من هم همینطور..
پ.ن: یادم باشد خوابم را یک روز اینجا بنویسم.
باز هم یک روایت خیلی خوب و حتما بنویس!
پاسخ دادنحذفمرسی حتماً مینویسم
حذفچند وقت پیش منم اینجوری شدم سایه و بعدش با خودم گفتم مهم نیست اما ته دلم هنوز یک کم ناراحتم!
پاسخ دادنحذفو اینکه منتظر روایت جذابت هستم عزیز من :*
حذفقربونت :*
فعلا باید همین لحظه ها رو غنیمت شمرد. وقت نیس که فک کنی خوب کردم یا بد . همینکه خوشحال بودی یعنی عالیه ❤️
پاسخ دادنحذفدقیقا دارم زندگی در لحظه را تمرین میکنم
حذفاصلا از قدیم گفتن شب شراب چه بسیار ارزد به بامداد خمار ;-)
پاسخ دادنحذفمیارزه قطعا
حذف