▼

۰۶ مرداد ۱۴۰۵

اپیزود پنجاه و دو

 هی تو ویدئوهای اینستاگرام و تیک‌تاک میدیدم که آدما با خمیرهای هواخشک میگیرن و چیزای قشنگ رو به راحتی درست میکنن باهاش. شش هفت ماه پیش یک بسته گل داس سفید گرفتم و گفتم یه کاریش می‌کنم. من تا قبل از امروز دستم به گل سفالگری یا همچین خمیرهایی نخورده بود. به خواهرم زنگ زدم که پاشو بیا امروز ببینیم این ماجرا به کجا میرسه. نشستم چندتا ویدئو دیدم و چندتا عکس سیو کردم و رفتم از کمد ابزار شیرینی‌پزی، وسایل تزیین کیک و فوندانت رو درآوردم و بسم‌الله. ولی هییییچی به اون آسونی که توی ویدئوها بود نشد. هی خمیر ترک خورد، هی نمی‌چسبید بهم و به سطح زیر دستمون و به وردنه می‌چسبید. خلاصه دو، سه ساعتی مشغول مراحل مختلف بودیم تا من یه بشقاب ساختم که توش جای عود و جای اسماج و اینا داره. کج و کوله و ترک خورده ولی خب، همینه که هست. عصرترا هم پیاده رفتیم تا فروشگاه نزدیک خونه و وارنیش و قلمو خریدیم و تو کافه‌ی جدیدی که باز شده یه کمی نشستیم و برگشتیم خونه. قطعات هنری دارن روی میز ناهارخوری خشک میشن و منتظر فرداییم که سنباده و رنگ بزنیم و ببینیم چی از آب درمیاد.

پ.ن: هزار چیز گفتم که از غم نگم. که از نتونستن ننویسم. نتونستن شخصیم انقدر بزرگه و زورم بهش نمیرسه که توان تحمل نتونستن جمعی‌مون رو ندارم دیگه.

۲ نظر:

  1. بهترین کارو کردی. کار با خمیر آرامش بخش و قشنگه . بیا چشمامونو ببندیم و چند دقیقه فکر نکنیم به اینهمه غم

    پاسخ دادنحذف