پنجره ی خونمون حیلی قشنگ و بزرگه. دست و دل باز هوای تازه میاره تو خونه. و مهم تر اینکه باز میشه به یه فضای سبز بزرگ. البته فضای سبز مال یه خانه ی سالمندانه، که قبافه اش حیلی خسته و غمگینه. ولی خب به هر حال درختای بزرگ سبزی داره و خونه ی ما رو قشنگ کرده.
حالا چرا دارم اینا رو مینویسم؟ چون اومدم بنویسم دلم میخواد امروز برگ باشم. بعد احساس کردم نیاز به توضیح داره چه برگی. بعد دیدم اینکه اون موقع دلم خواسته برگ باشم واسه این بوده که داشتم به برگ های سبز درخت روبروی خونمون از توی یه پنجره ی قشنگ با نور خوب نگاه میکردم. و یه باد خنکی هم به صورت من میخورد هم برگ ها رو تکون میداد. همین برگ چند روز پیش که هوا گرم بود و من کلافه بودم و درخت ها ساکن بودن، اختمالا بیشتر اخساس اسیر بودن و گرفتاری میاورده برام. هیچ تصویری ، هیچ آرزویی، هیچ تمنایی ، تاب نمیاره وقتی از فاصله بهش نگاه میکنم و زندگی به شدت مستعد فروپاشیه.
و همین جور که داشتم رد حیالم رو میگرفتم به این نتیجه رسیدم که کلا آرزو نکنم بهتره. من شیفته ی زندگی های نزیسته ام ، چون هنوز زندگیشون نکرده ام! راضی باش به همین که داری بابا. اونا هم دلت رو میزنن. به همین برگ قسم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر