تا وسایل قنادی فروشی محلهمون راه کم نیست ولی زیاد هم نیست. برای صرفهجویی و همچنین سوزوندن تمام بروانیهای خورده شده تصمیم گرفتم پیاده روی کنم. همون وسطاش از گرما به غلط کردن افتاده بودم که تصمیم گرفتم از کوچه پسکوچهها برم که خلوت تره. کلا پیاده روی تو خیابون اصلی از جلو مغازهها رو دوست ندارم. یه پیرزنی جلو خونش با وسایلش نشسته بود، بقلش یه واکر بود. فکر کردم از بیکاری جلو خونش نشسته و داره آدمها رو میپاد که دیدم داره بهم اشاره میکنه. گف میری برام تخم مرغ بخری. برو 3 تا تخم مرغ برام بخر. اولین جملش سوالی بود. جملهی بعدیش همون بود ولی امری. هیچ خوشم نیومد ولی دلم سوخت گفتم باشه. حس میکردم از این خوبیهاست که به خودم برمیگرده. گف از کجا میخوای بخری؟ گفتم از مغازه قطعا. گف بهت پول بدم ده تومن خودت میذاری روش. خیلی جدی. نه با خواهشی یا چیزی ها! سیمکشی مغزم یهو ترکید. گفتم پول ندارم من. 10 تومن واقعا چیزی نیست ولی حالت گفتنش خیلی بد بود واسم. نمیتونم رسمش کنم. حالت مسخره گف پول نداری؟ با عصبانیت گفتم نه. متوجه شد قاطی کردم. همونجا که میخواستم بگم اصلا پشیمون شدم نمیرم. 100 تومن گذاشت کف دستم. تا مغازه حرص خوردم که ادم انقدر طلبکار و پرو. با 3 تا تخم مرغ برگشتم پیشش و بقیه پولارو بهش پس دادم. تشکر کرد ولی اصلا واینستادم هیچیم نگفتم و مسیرمو گرفتم و رفتم.
وقتی برگشتم خونه به مامان که زنگ زده بود خواستم قضیه رو تعریف کنم. اصلا هنوز تعریف نکرده داستان رو، دچار استرس شد چرا قبول کردی؟ از گوشی دزدی و کلاهبرداری رسید به ادم دزدی. انقدر امنیت بالاست، همونجا درجا 4 تا سناریو برام ردیف کرد که میتونستم بدبخت بشم. قشنگ مشخص بود پنیک کرده، بهش اطمینان دادم رفتم و سالم برگشتم و هیچی نشده.
الان که جدی به سناریوهای مامان فکر میکنم، میبینم شانس اوردم. خوشحالم سالمم و قضیه داستان نشد. ولی داشتم به طلبکار بودن بعضی آدمها فکر میکردم. یعنی حتی اگه نیازمند هم باشن اون حالتاشون باعث میشه تو اصلا دلت نخواد بهشون کمک کنی. گرچه من فکر نمیکنم دیگه کلا به کسی کمک کنم. حتی به پیرزنها مگر همسایه های محل که بشناسمشون.
من از وقتی پادکستهای جنایی گوش میدم، خیلی نسبت به آدما و اتفاقات محافظهکار ترم. فعلش همینه دیگه، نه؟ توجهم بیشتره. مراقبتر؟
پاسخ دادنحذفوای یوکو خیلی مراقب باش منم میترسم. دخترم اصلا با غریبه ها حرف نزن 😎😏😄
پاسخ دادنحذف