گفتم الان دو هفتس نینی رو حس میکنم؟ ایو همش میپرسه چه احساسی دارم، چطوری حسش میکنم یا دردم داره. منم میگم این تازه اولشه، میتونه دنده رو هم بشکنه. چند شب پیش ساعت دو شب بیدار شدم و دیدم تشنهمه. ولی فکر کردم اوکیه، دیگه الان میخوابم، برطرف میشه. ولی تو شکمم بوم بوم بوم همینطوری ادامه داشت. پاشدم بطری آب بغل دستمو خوردم، دیدم هیچ تغییری نکرد. رفتم آشپزخونه، باز سه لیوان آب خوردم. دلدرد گرفتم، چون گرسنمم بود. ماست یونانی و گردو خوردم، باز تشنم بود. :|
من نمیتونم با این قضیه به صلح برسم که حاملهام. آلردی سکس یه چیز بیگانهایه که با خودم میگم چطور باید برای همه اتفاق بیفته؟ چطور همه دارنش، ولی نشونش نمیدن؟ احساس میکنم حاملگیمم همینطوریه. اولین بار که روانشناسم گفت همه آدما بچهدار شدن و هر آدمی که تو خیابون میبینی از واژن کسی دراومده شوک شدم. چطور اتفاق میافته، ولی انگار باید نادیده گرفته بشه؟ شابد اینقد حرصم میاد چون سال پیش دوستپسر یکی از دوستام میگفت زنا اصلاً نمیتونن استندآپ کمدیِ جالبی داشته باشن، چون همش دربارهی پریودی و حاملگی و بچه و تبعیض سر کارشون حرف میزنن. بعد دوستم خیلی (نمیدونم، هیپوکراتی یا واقعی) خیلی مهربون برخورد کرد، انگار میخواست درکش کنه. من هنوزم نمیتونم باور کنم این پسره اینطوری فکر کنه و با دوست من باشه.
خیلی پرتوپلا گفتم.
مامانم تابستونا بادمجون سرخ میکرد، با نون لواش و گوجهی نمکزده برام لقمهی داغداغ میآورد. خیلی حال میداد. امروز همون رو، ورژن توی فرش، درست کردم با نمک کم. بوش همونه، ولی نمکش کم باشه اون حالو نمیده، یا باید مامانم درستش کنه. یه برند نونم پیدا کردم که خیلی شبیه لواشه. با پنیر فتا و پیازچه و گردو میشه عین لقمهی مدرسه. یه بسته قرهقروتم باز کردم، ولی چون خیلی نمک داره نمیتونم با دلوجون برم تو کارش. تیکهتیکهش میکنم، میذارم تو لواشک آلوی بیمزهای که پارسال درست کردم. معتادش شدمممم.
گوجه هم خیلی میخورم. هنوز به مامانم یا دوستای ایرانم نگفتم. به مامانم مستقیم میگم ولی به بقیه میخوام روزی که اخبار کم شه از اینستا بگم. ازدواجمم به کسی نگفته بودم و اینستام نذاشته بودم، جادویی همه در جریان قرار گرفتن. اینم میدونم که آخر سر نمیگم کلا. به بابام وقتی میگم که بره مدرسه مثلا.
تو یخچالمون چهارتا سیب هست که از حاملگی قبلیم مونده و هنوز قیافهشون سالمه. یکی رو دو روز پیش انداختم دور. برای بقیه هم برنامهم همینه. این بار اصلاً حوصلهی سیب ندارم.
نینی جدید همیشه امید به زندگی رو میون تلخیها روشن میکنه. امیدوارم دوره رو خوب طی کنی و بچه جدید عشق و نور با خودش بیاره
پاسخ دادنحذفبوس عزیزم مرسی :***
حذفبا خوندن این پست پاشدم از تو یخچال لواشک درآوردم و از تو کابینت قرهقوروت و پیچیدم بههم و الان توی دلم غوغاست. تازه حامله هم نیستم!
پاسخ دادنحذفآخ وای :پی خیلی خوشمزهاس
حذفامروز برای اینکه حالم عوض بشه سریال محبوبمون رو دیدم. دلم بادمجون خواست خیلی خوشمزه تعریف کردی
پاسخ دادنحذفبهبه سریال زیباااااا *-* بادمجون همه جورش خوشمزهاس :پی
حذفاز «سریال موردعلاقمون» خیلی خوشم اومد :دی
حذف