۱۰ تیر ۱۴۰۵

سقوط آزاد در تیمز، از سه تا چهار بعدازظهر

 
وقتی به مدیریتِ چند نفر گفتم «باشه»، توی ذهنم این بود که نهایتاً چهار تا وان‌آن‌وان کلیشه‌ای به کارم اضافه می‌شه؛ جلسه‌هایی که شاید با چند تا سؤال آماده، کمی گوش دادن، و شاید کمک گرفتن از چت‌جی‌پی‌تی بشه مفیدترشون کرد.

دل غافل.

همه‌چیز از وان‌آن‌وان با «فیل» شروع شد. گروه بزرگ شده بود، «فیل» دیگه نمی‌رسید همه‌چیز رو خودش هندل کنه و می‌خواست مسئولیت‌ها رو خرد کنه.  «دوست داری ریپورت مستقیم داشته باشی؟»

فیل انسان‌ترین مدیر دنیاست. از اون‌هایی که شنبه صبح، قبل از مسابقه به شماره‌ات مسج می‌زنه و آرزوی موفقیت می‌کنه و می‌گه دفعه دیگه امیدوارم تو استان خودمون باشه بیام ببینمت. یا یک‌شنبه صبح که جنگ شده، پیام می‌ده که من از سیاست چیز زیادی نمی‌فهمم ولی بوی خوشی از اوضاع جهان نمیاد و امیدوارم خانواده و دوستات امن و امان باشن و اگه کاری از ما برمیاد بگو. واقعاً برای من، هر کسی به جای فیل به من ریپورت بده، انگار دیموت شده.

چند هفته بعد، وقتی بالاخره لیست نفرها رو دادن دستم، یه‌کم وحشت کردم. بعضی‌هاشون رو درست نمی‌شناختم. چند روزی هم خودم رو پشت پروسه‌ها قایم کردم. بعد بالاخره دل رو زدم به دریا، براشون دعوت‌نامه فرستادم و نوشتم: «درسته که هنوز به فیل 
ریپورت می‌دیم، ولی بیاید دور هم جمع بشیم، همدیگه رو بهتر بشناسیم.»
همون موقع هم حرف یه ری‌استراکچر جدید بود و معلوم نبود اصلاً این چیدمان چقدر دوام داره. ولی گفتم حالا که اسم آدم‌ها اومده توی تقویمم، بد نیست خودِ آدم‌ها رو هم بشناسم.
فکر می‌کردم ماجرا همین‌قدر ساده‌ست.

هنوز سه دقیقه از جلسه اول نگذشته بود:
«پدرم سرطان داره. فکر می‌کردیم یه سال وقت داریم، ولی الان فهمیدیم شاید فقط چند ماه مونده باشه». همون‌جا بغض کردم.

من بودم و بابا مجید. دستش توی دستم بود. من حرف می‌زدم و اون فقط روبه‌رو رو نگاه می‌کرد. سه روز کنارش بودم و توی سرم مدام می‌چرخید که اصلاً می‌فهمه من اینجام؟ صدام رو می‌شنوه؟ می‌دونه دستش توی دست منه؟
بعد از سه روز، یهو شروع کرد به حرف زدن. گفت: «تمام این سه روز فکر می‌کردم از اثر داروهاست که تو رو اینجا می‌بینم. برای همین هیچی نمی‌گفتم. همش به روی خودم نمی‌آوردم که نکنه واقعاً توهم زده باشم.»

بعد توی سرم بابای سین اومد. این‌که برای اون، «چند هفته آخرِ» دکترا، حتی بیست‌وچهار ساعت هم طول نکشید.

هیچ‌کدوم از این‌ها رو بهش نگفتم. اون لحظه، وقت حرف زدن اون بود و تمرین گوش دادن برا من.

فقط بهش گفتم اگه قراره برگردی، در اولین فرصت برگرد. نذار همه‌چیز بیفته به بعداً؛ به وقتی که کارها مرتب‌تر شد، مرخصی راحت‌تر شد، بلیت ارزون‌تر شد، یا دکترها دقیق‌تر گفتن چقدر مونده. چون آدم‌هایی که دارن از دست می‌رن، انگار روی سرسره‌ان. دارن سر می‌خورن پایین ولی هیچ کس شیب سرسره رو نمی‌دونه. هیچ‌کس نمی‌تونه بهت بگه کجا دیگه چشم‌هاشون برق نداره، دیگه صدات رو نمی‌شناسه، کی دیگه بودنت فقط برای خودت معنی داره. بهش گفتم شاید مهم‌تر از این‌که بعد از تمام شدن اونجا باشی، اینه که قبل از دیر شدن برسی.

چند روز بعد بهم پیغام داد: «حرف‌های هفته‌ی پیشت خیلی به‌جا بود. چند روز بعد دکتر جلسه گذاشت و گفت فقط یه ماه وقت داریم.» اینکه داره هماهنگ می‌کنه که جولای برگرده کشورش، از اونجا کار کنه و کنار پدرش باشه.


بعد رسیدم به نفر دوم. از همه بیشتر از اون می‌ترسیدم. نه از خودش؛ از تصویری که توی ذهنم ساخته بودم. یه مرد جاافتاده‌ی خاورمیانه‌ای، چند سالی بزرگ‌تر از من، تازه‌وارد شرکت. جز یه بار که سر میزم سلام کرده بود و رفته بود، هیچ برخوردی با هم نداشتیم.
ذهنم از قبل شروع کرده بود به سناریو ساختن. از همون کلیشه‌های قدیمی و خسته‌کننده‌ای که زن‌های خاورمیانه‌ای خوب می‌دونن؛ این‌که مردهای خاورمیانه‌ای با زنِ بالادست راحت نیستن، تهش یه جایی مقاومت می‌کنن، یا باید برای پذیرفته شدن باهاشون بجنگی.

ویلیام تمام پیش‌فرض‌هام رو شست و برد: آروم بود، فروتن بود، صادق بود. مدام می‌گفت هنوز داره سیستم رو یاد می‌گیره، می‌خواد مفید باشه، می‌خواد کار رو درست بفهمه. جلسه، برخلاف تمام اضطرابی که توی سرم ساخته بودم، خیلی نرم پیش رفت. درست توی ثانیه‌های آخر، همون وقتی که داشتم نفس راحت می‌کشیدم و فکر می‌کردم خب، این هم گذشت، پرسید: «ایرانی هستی؟»
گفتم: «آره. چطور؟»
گفت: «من آسوری‌ام. سال‌هاست ایران نرفتم. حتی فارسی هم بلد نیستم. اما برادرم الان ایرانه. می‌گه ایران وطن منه و نمی‌تونه جای دیگه زندگی کنه، با این‌که پاسپورت اینجا رو داره.»
بعد از هفته‌های جهنمیش توی ژانویه و فوریه گفت؛ از روزهایی که برادرش تلفن‌هاش رو جواب نمی‌داده و اون فکر می‌کرده شاید کشتنش. بعد از یه ماه، از طریق یه واسطه‌ی ناشناس توی واتس‌اپ پیغام فرستاده بوده که این‌قدر زنگ نزنید؛ تلفنم شنود می‌شه.

همون‌جا بود که انگار یکی از پرتگاه پرتم کرده باشه پایین و کوبیده باشم به صخره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر