۲۹ تیر ۱۴۰۵

رویای امنِ یک بزدلِ حرافِ کاملاً معمولی

ساعت شش پا شدم. گفتم یه چرت دیگه بزنم. دوباره که چشم باز کردم هفت بود. یه چرت دیگه زدم و هفت‌وربع بلند شدم. هجده دقیقه بعد توی استخر بودم. پیش‌بینیم این بود که هم پارکینگ و هم استخر باید تقریباً خالی باشن، چون همه دارن فینال رو می‌بینن. فقط منم که بی‌خیال جام جهانی‌ام.

کور خوندم، مثل همیشه. پارکینگ فقط یه ذره خلوت‌تر بود و استخر شاید بیست درصد خلوت‌تر از روزهای دیگه. براساس تعداد ماشین‌های توی پارکینگ، فقط توی همین محله حداقل صد نفر دیگه هم مثل من بودن. برای بار چندهزارم ثابت شد که بسیار آدم معمولی‌ای هستم. خوب شد شرط نبستم. گرچه کسی هم روی چنین چیزی شرط نمی‌بنده وقتی اتفاق‌های مهم‌تری هست.

همین پیش‌بینی کوچیک و غلط دوباره منو یاد یه پیش‌بینی خیلی بزرگ‌تر انداخت. اگه بگم امروز بعد از سال‌ها یادش افتادم، دروغ گفتم. حداقل توی دو ماه اخیر، هفته‌ای سه بار یادم افتاده و هر بار نوشتن این پست رو پشت گوش انداختم. بیست سال پیش توی وبلاگ نارنجی نوشته بودم:

«اگه جام جهانی های بعدی وبلاگ داشتم، میام می‌نویسم کجای زندگیم.»

خیلی شفاف یادمه تصویری که توی ذهنم داشتم این بود که با فلانی ازدواج کردم. همه میان خونه‌مون مسابقه‌ها رو ببینن. قبل از فینال اشاره می‌کنم به وبلاگ‌هامون و علی‌الخصوص اون پست. سینه جلو می‌دم که من چهار سال پیش امروز رو دیده بودم، بعد هم «چه زود چهار سال شد» و غیره و ذلک. تایم‌لاین اتفاق‌ها رو ندارم، چون پرشین‌بلاگ همه‌ی نوشته‌ها رو به‌سان صفر و یک‌های بی‌ارزش پاک کرد.

پنج دوره از اون جام جهانی گذشته. دوباره وبلاگ دارم. از بچه‌های اون گروه فقط با گلناز و مریم در ارتباطم. نه اونا اون پست رو یادشونه، نه فکر می‌کنم حتی اینجا رو بخونن، با اینکه می‌دونن می‌نویسم. ولی این یه قولی بود که خودم به خودم داده بودم و هنوز دلم می‌خواد بهش عمل کنم. پیش‌بینیم اصلاً درست درنیومد، ولی به نظرم جای خیلی خوبی از زندگیمم. حتی خوشحالم که جایی که اون موقع پیش‌بینی کرده بودم نیستم. راستش اون موقع اصلاً تصوری از بیست سال بعد نداشتم.

از جام جهانی‌های بین اون روز و امروز تقریباً هیچی یادم نیست. از قبلی فقط اینو یادمه که انگلیس بودیم و با گلناز و خانواده‌اش، با کالسکه‌ی بچه، کوه و بیابون‌گردی می‌کردیم. از وضع بد ایران حرف می‌زدیم؛ از انفعال بعضی‌ها و هزینه‌ای که اونایی که منفعل نبودن می‌دادن. هنوز نمی‌دونستیم «بد» چقدر جا برای بدترشدن داره. برای مسابقه‌ی ایران رفتیم نشستیم توی پاب و با هم سوغاتی ردوبدل کردیم. پرچمی هم همراهمون نبود؛ من که همون موقع هم به پرچم رسمی احساسی نداشتم. عوضش با ماگ‌های «زن، زندگی، آزادی» که براش درست کرده بودم عکس گرفتیم. اون رو هم یادمه چون گذاشتمش اینستا. یعنی واقعاً چهار ساله گلناز رو ندیدم؟!

از بقیه‌ی جام‌ها تقریباً هیچی یادم نمیاد. شاید باید برم وبلاگ قبلیم رو پیدا کنم و ببینم توی آرشیوش چی هست و اون سال‌ها داشتم چی‌کار می‌کردم. رفتم اکانت وردپرسم رو پیدا کردم. گویا همه‌ی پست‌هام رو درفت کرده بودم، جز دوتا. حوصله‌ی شخم‌زدنش رو ندارم، ولی توی یکی از همون دوتا نوشته بودم:

«ننوشتن یعنی گم کردن روزها ..

یعنی اون روزها رو زندگی نکردم»

دوست دارم با همون فرمون ادامه بدم. چهار سال دیگه هم یه جایی بیام و بنویسم به کجای زندگیم رسیدم. این بار هیچ تصویر روشنی از اون روز ندارم. نمی‌دونم کجای دنیام یا زندگیم چه شکلیه. حتی نمی‌دونم وقتی برمی‌گردم و این روزها رو می‌خونم، دلم برای کدوم بخششون تنگ می‌شه و کدوم ترس‌های امروزم کوچیک به نظر می‌رسن.

راستش باید یه اعتراف دیگه هم بکنم. چند وقته فکر می‌کنم این بی‌تصویری فقط به این خاطر نیست که آینده قابل پیش‌بینی نیست. شاید اون‌قدر از شکست می‌ترسم که حتی جلوی خودم هم جرئت نمی‌کنم رویا ببافم. فعلاً از تعهد به رویا می‌ترسم. جز اینکه دوست دارم هنوز کن‌دو کار کنم. رویای امن!

فعلاً همین رویای امن رو از من داشته باشید تا ببینیم نوشتن و این لایه‌لایه پوست‌کندن، توی ماه‌های پیش رو چقدر منو با خودم رودررو می‌کنه.

پ.ن. من چرا این‌قدر حرف می‌زنم؟ فکر می‌کردم بیشتر از سی روز حرف ندارم، ولی انگار دارم. این فکرا مگه تموم نمی‌شن؟

۳ نظر:

  1. چه قشنگه نوشتی ننوشتن یعنی گم کردن روزها. من خیلی کم نوشتم. گاهی وبلاگم میشه اینستاگرام. میرم ببینم چی کار کردم و چطوری بوده ولی نوشتن بهتره.دوست دارم چهل سال دومم رو بیشتر زندگی کنم.

    پاسخ دادنحذف
  2. نارنجی تو خیلی قشنگ و ملموس می‌نویسی و گاهی حس مشترک دادم باهات. امیدوارم جای خوبی از زندگی باشی چهارسال دیگه :*

    پاسخ دادنحذف
  3. ننوشتن یعنی گم کردن روزها ..
    یعنی اون روزها رو زندگی نکردم

    پاسخ دادنحذف