امشب هم باز با نورا یک ساعت و نیم ویدیوکال داشتم. خواهرم با دهان باز نگاهم میکرد. وقتی صحبتمان تمام شد گفت: «چقدر عجیب! چقدر خوب فنلاندی حرف میزنی ! چطور میشود؟ اصلاً این زن از کجا آمده؟»
گفتم در فیسبوک عضو یک گروه شدهام و زیر یکی از پستها نوشتم که دلم میخواهد مکالمهی فنلاندی تمرین کنم. از بین همهی زبانآموزها و داوطلبهایی که آنجا بودند، نورا مرا انتخاب کرد.
نورا زن جوانی است که تمام عمرش را در یک روستا زندگی کرده. معنی اسم روستایشان هم «آبنبات» است. دور و برش نه خارجی بوده، نه مهاجر. برقکار است، اما این روزها در خرتوپرتفروشی روستا کار میکند.
من برایش از فرهنگ ایرانی و اتفاقات عجیب یا خنده دار زندگی خودم حرف میزنم و او از زندگی خودش میگوید. حرفهای من برایش آنقدر تازه و جذاب است که ممکن است فردای همان روز عکس یا چیزی مرتبط برایم بفرستد. مثلاً یک بار عکس یک کاسه باسه تا گلابی و دو تا موز روی یک رومیزی قشنگ فرستاد و نوشت: «ظرف میوهی ایرانی درست کردم.»
خانهشان یک خانهی چوبی بزرگ سهطبقه است. دوربین را برمیگرداند و سوراخسمبههای خانه را نشانم میدهد و از دردسرهای داشتن یک خانهی چوبی قدیمی میگوید؛ اینکه لباسشویی خراب شده، آبگرمکن باید عوض شود، موش به زیرشیروانی آمده، مبل کهنه مادرشوهرش هنوز آنجاست و حاضر نیست بفروشدش، یا اینکه شوهرش ماشینی خریده که داخلش لانهی سنجاب بوده... از این جور داستانها.
قبلاً هر دو سه هفته یک بار با هم حرف میزدیم، اما حالا هر سه چهار روز یک بار پیام میدهد که: «امشب بچهها را خواباندم، زنگ بزنم؟» وسط روز هم گاهی برایم پیام میفرستد و از مشتریهای عجیبوغریب فروشگاه مینویسد.
من برای او پنجرهای به بیرون از روستا هستم. بپنجره ای به تجربیات و داستان های متفاوت.
گاهی فکر میکنم آدمها چقدر تنها هستند و چقدر دنبال دوست میگردند.فنلاندیها شاید کمی زمان بخواهند تا یخشان آب شود و اعتماد کنند، اما وقتی اعتماد کردند، بعید است در دوستی ناامیدت کنند
نیلی جونم جالبه برام از وقتی اینجا آشنا شدیم، از فنلاندیها خوشم اومده و دونستن دربارهی اونها برام جالب شده ! بس که تو قشنگ مینویسی :)
پاسخ دادنحذفکاش منم یه آلمانی پیدا کنم و تمرین کنیم. ترجیحا جوان و جنس مخالف :))
پاسخ دادنحذفنیلی جون تو یه راه مخفی به دل همه بلدی
پاسخ دادنحذفاینقد که خوشصحبت و مهربونی نیلی جان 3>
پاسخ دادنحذف