برای هزارمین بار کسی رو درک کردم که عادت کردم یک طرفه درکش کنم. اصولا زیادی آدمها رو میفهمم و بهشون حق میدم و این اصلا هم خصوصیت خوبی نیست به نظرم. فکر کنم دیره واسه تغییر اما شاید هم بشه چه بدونم!
رفتم ناخنهام رو مرتب کردم و بعدش از شهر کتاب علیالحساب یه دفتر A5 و یه روان نویس خریدم تا ببینم بالاخره قسمت میشه بیام تو اتاقی از آن خود یا نه!
دوست داشتم بشینم رو مبل و نصف شب با حال بهتری بیام اینجا اما وقتی میاد خونه راحت نیستم طولانی چیزی تایپ کنم. هم راحت نیستم هم تحمل یه جفت چشم و سوال مدام رو ندارم که این کیه و چیه ...
دوست دارم اینجا مال خودم باشه واسه همین هنوزم به کسی نگفتم ازش. به هیچکس و تو یک سال اخیر این دومین رازیه که فقط خودم میدونم و بس.
منم به کسی نگفتم :)
پاسخ دادنحذفخوب کردی :)
حذفاین شخصیت که داری و همدلی زیاد داره ، این باعث جذب آدمهای نیازمند همدلی میشه. منم همینطورم. فکر کردم چجوری خودم رو عوض کنم. هر کاری کنم این حالت درونم هست. اگه عوض بشه اون آدم یکی دیگس و من نیستم.
پاسخ دادنحذفآره موافقم کاملا. کما اینکه سعی هم کردم اما ذات آدمها عوض نمیشه و اگر بشه به قول خودت اون آدم دیگه من نیستم !
حذف