۰۷ تیر ۱۴۰۵

روز بیست و ششم _ ذهن خسته

خیلی خستم. به زور خودمو جمع کردم و شام گذاشتم. فکرم خیلی مشغوله. باید یه کم آروم بگیرم. یه کم ذهنم رو مرتب کنم. فکر کنم با اینکه آدم پرمشغله‌ای نیستم زیاد، لازمه تو دو لیست بنویسم و کارهام رو مرتب کنم یه کم ذهنم جمعدو جور بشه. 
برای هزارمین بار کسی رو درک کردم که عادت کردم یک طرفه درکش کنم. اصولا زیادی آدم‌ها رو می‌فهمم و بهشون حق میدم و این اصلا هم خصوصیت خوبی نیست به نظرم. فکر کنم دیره واسه تغییر اما شاید هم بشه چه بدونم! 
رفتم ناخن‌هام رو مرتب کردم  و بعدش از شهر کتاب علی‌الحساب یه دفتر A5 و یه روان نویس خریدم تا ببینم بالاخره قسمت میشه بیام تو اتاقی از آن خود یا نه! 
دوست داشتم بشینم رو مبل و نصف شب با حال بهتری بیام اینجا اما وقتی میاد خونه راحت نیستم طولانی چیزی تایپ کنم. هم راحت نیستم هم تحمل یه جفت چشم و سوال مدام رو ندارم که این کیه و چیه ...
دوست دارم اینجا مال خودم باشه واسه همین هنوزم به کسی نگفتم ازش. به هیچکس و تو یک سال اخیر این دومین رازیه که فقط خودم می‌دونم و بس.

۴ نظر:

  1. منم به کسی نگفتم :)

    پاسخ دادنحذف
  2. این شخصیت که داری و همدلی زیاد داره ، این باعث جذب آدمهای نیازمند همدلی میشه. منم همینطورم. فکر کردم چجوری خودم رو عوض کنم. هر کاری کنم این حالت درونم هست. اگه عوض بشه اون آدم یکی دیگس و من نیستم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره موافقم کاملا. کما اینکه سعی هم کردم اما ذات آدم‌ها عوض نمیشه و اگر بشه به قول خودت اون آدم دیگه من نیستم !

      حذف